نوشته های کوتاه یک پیانیست غیر حرفه ای

نوای جمجمه، نمای منحنی های سرخ . . .


وقتی مرد عکس های قدیمی را تماشا می کرد دچار حالتی مرکب از مالیخولیا، عقل پریدگی و رخوت می شد، یک دیوانگی آرام در عین یک ناآرامی ِ درونی. این شاید خصلت ذاتی گذشته و مرور آن است. درست مثل حالت، یا درست تر بگوییم بیماری ای که راوی این نوشته در هنگام خیره شدن به افق دور دست کوهستان، به ویژه کوهستان نیمه پنهان در مه به آن مبتلا می شود.

برای مرد، در این حالت تنها حمام بخار گرفته و وان پر از آب داغ می توانست آرامش بخش، یا درست تر بگوییم تکمیل کننده آرامش و رخوت ناشی از بیماری، و در نهایت یک پایان خوش باشد. با هجوم این حالت، شمعی روشن می کرد و سپس به دخترک همسایه تلفن میزد تا به آپارتمانش بیاید. دخترک همیشه با لباس خوابی از جنس حریر وارد میشد به گونه ای که نگاهش که میکردی از همخوانی حریر ِ شیری رنگ با پوست گندمی اش که گویی هر دو از یک تن واحد بودند دچار شگفتی می شدی. روی کاناپه می نشست و مرد سرش را روی ران های عریانش می گذاشت. دخترک شمع را بر میداشت، با دقت در فاصله مناسبی از گوش مرد نگه می داشت، آنگاه به آرامی کجش می کرد و چند قطره پارافین ذوب شده داخل گوش مرد می چکاند. این کار را در مورد گوش دیگر نیز انجام می داد. پس از آن مرد دیگر صدایی نمی شنید و با آخرین قطره ی پارافین، تنها خنکای ران های عریان دخترک را بر گونه هایش حس می کرد. بلند می شد و به سمت حمام می رفت که در آن از نیم ساعت پیش دوش آب داغ باز، وان مملو از آب گرم و فضا آکنده از بخار شده بود. مرد لباس هایش را می کند و در سکوت آغشته به پارافین وارد حمام می شد و درون وان می نشست. صدا از لحظه ای آغاز می شد که قطرات آب، بر سرش فرود می آمد واین صوت جادویی نه از بیرون، که از داخل مغزش به گوش می رسید. هر قطره با ضربه ای بر سر، دو صدا تولید می کرد، اولی راه خارجی را به سمت گوش در پیش می گرفت و با رسیدن به مجرای پارافین بسته، نومیدانه در میانه ای از صوت ِ فیششش ِ دوش و ذرات بخار محو می شد، دومی راه داخلی را از طریق دیواره سخت جمجمه انتخاب می کرد و این همانی بود که برای بیماری مرد شفادهنده بود: صدای مات و بم قطرات آب، صدایی هر چند در نزدیک ترین فاصله به گوش، اما با منشائی دور، سرچشمه ای سرشار از ابهام، در فاصله ای همانند فاصله میان ما و خط الراس کوهستان برف گرفته ای که از پنجره اتاق خوابمان دیده می شود.

نیم ساعتی که می گذشت، دخترک لیوان غول پیکری حاوی مخلوطی از آب انار و یخ خورد شده برای مرد می آورد. دوست داشت وارد وان شود اما پس از تحویل دادن لیوان بیرون می رفت. مرد لیوان را به دست می گرفت. با متانت و بدون هیچ گونه عجله ای، در چند نوبت لیوان را به سمت دهانش می برد و جرعه ای می نوشید تا صدای قورت ِ آب انار با صوت ضربات قطرات آب ترکیب شود.

دخترک وظیفه اش را خوب می دانست. مرد که گاهی نقاشی می کشید به خصوص شیفته حرکت منحنی ها در یک تصویر بود، حتی تا آنجا که می توانست خطوط شکسته را با منحنی ترسیم می کرد. این عشق به ویژه پس از حمام به اوج می رسید. دقایقی پیش از بیرون آمدن ِ مرد، دخترک روی تخت درون اتاق خواب دراز می کشید و گندم زار تنش را می گشود و منتظر مرد می شد. مرد، حوله پوش وارد اتاق که می شد سیگاری روشن می کرد و به تماشا می نشست. در آخر تنها چند کلمه: «بپوش. برگرد خونه ات. ممنون. پارافین ها رو خودم تمیز می کنم.» و دخترک  به آپارتمانش باز می گشت. شب ِ پیش از اسباب کشی، مرد ضمن تشکر به دخترک گفته بود که دیگر نیازی به پارافین و آب انار و منحنی هایش نیست. فردای آن شب وقتی مرد به خانه برگشت تا اسباب هایش را جمع کند هنگام وارد شدن به خانه صدای شوُر شوُر آب از داخل حمام به گوشش رسید. وارد حمام شد و زن را دید که زیر دوش در وان پر از آب یکدست سرخ، سرش به کناری افتاده بود در حالیکه لبخندی بر لب داشت و خورده شکسته های لیوان غول پیکرش در کنار وان می درخشید.

=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=

پی نوشت یک: دیروز سری به وبلاگ قدیمی ام زدم. گاهی دلم برایش تنگ می شود که این خود به ویژگی خاص گذر زمان بر می گردد.

پی نوشت دو: دانلود ترانه Angels با اجرای Robbie Williams

پی نوشت سه: از دیدگاه شـو پــنهاور، جوهره حکمت فلسـ ـ ـفی، این گفتار ارسطوست که می گوید:

«انسـ ـ ـان ِ عاقل طالب رهایـ ـ ـی از درد است، نه لـ ـ ـذت.»

من ترجیح میدهم اینگونه عـ ـ ـاقلانه نیاندیشم. اگر می شد «من» را دوباره تجربه کنم ترتیبی می دادم که تمام عمرم را به نوشیدن قـ ـ ـهوه، گوش سپردن به موسیقی کـ ـ ـ ـلاسیک، نوشیدن یک لیوان بزرگ مخلوط ِ آب انار و یخ خورد شده در وان پر از آب داغ حـ ـ ـمام و عشق بازی با کسی که دوستش دارم، اختصاص دهم.

44 پاسخ

  1. عاشق صدای ریزش آبمو وقتی زیر دوش حمومم و آب گوشام رو گرفته و صدا کامل تو مغزمه !
    اما فکر کنم داستانت با همه زیبائیش یه مشکل علمی داشت ! پارافین ذوب شده بریزه تو گوش پرده گوش رو میسوزونه و گوش رو برای همیشه کر می کنه ! البته اینم شنیدم و شاید درست نباشه …

    7 اکتبر 2010 در 8:33 ق.ظ.

  2. لعنتی!
    عجب تصویری گذاشتی!
    ذهنم رو درگیر کرد!
    یه جور آرامش ِ خلسه وار ِ بی بدیل…
    بزار با تصویرت عشق بازی کنم تابعد که بیام سر صبر برات بنویسم…
    واووووووووووووووووووووووووو…………..

    7 اکتبر 2010 در 8:59 ق.ظ.

  3. دوسش داشتم. تنها انتقادی که می شه از داستانت کرد اینه که به نظرم باید کمی بیشتر به دختر می پرداختی، در حد دو سه جمله. در اون صورت تصویر پایانی داستان تاثیرگذارتر می شد.

    7 اکتبر 2010 در 9:42 ق.ظ.

  4. je te parlerais dans ta bouch:
    et te parlant la langue franche ………….

    hamishe mikhastam :doost daram eynaki basham
    ama hamishe sarma mikhordam
    mara az didgahay ekhod agah kon ba yek tic

    7 اکتبر 2010 در 11:10 ق.ظ.

  5. اين نوشته ها غير حرفه اي نيستند .پيانيست حرفه اي است .من يك خواننده حرفه ي ام .

    7 اکتبر 2010 در 11:12 ق.ظ.

  6. MASOOMe

    كاش اين پست به اندازه ي يكي دو پست با قبلي فاصله داشت.

    7 اکتبر 2010 در 5:10 ب.ظ.

  7. حسرت رو نباید دست کم گرفت ..هیچ کس نمی تونه حس دخترک رو بفهمه …

    اگر میشد من را دوباره تجربه کنم فقط اگر میشد..

    7 اکتبر 2010 در 5:59 ب.ظ.

  8. سلام سامان عزیز
    ممنون که آمدی!
    من شاید دچار Melancholy یا همان مالیخولیایی شده ام که در ابتدای متنت به آن اشاره کرده ای!
    نوعی حزن ناشی از فقدان چیزی که دوستش داشتم و امروز ندارمش!
    اما سامان جان، من این حزن را، این فقدان را دوست دارم
    هنوز در حال آموختنم
    می دانم شاگرد تنبلی هستم اما می دانم بالاخره این درس را خواهم آموخت با همه ی جزئیاتش
    امروز دلم می خواست باهات تماس بگیرم و حرف بزنم
    بی مقدمه
    بی تکلف
    اما ترجیح دادم طبق عادت همه ی روزها و ماه ها و سال های گذشته،
    بخوانمت
    فقط بخوانمت
    شاید سهم من از تو همین باشد …

    7 اکتبر 2010 در 7:38 ب.ظ.

  9. sima

    من خواننده ی خاموشم چندین ماهه فقط خواستم بگم دکور جدید مبارک

    7 اکتبر 2010 در 8:14 ب.ظ.

  10. سلام سامان، اتفاقا پارسال بود، بدجوری به این قالب گیرداده بودم، با اون تصویری که من داشتم چیز درستی ازش در نمی اومد، انگار فقط برای تن ِ اینجاست و تصویر هم دیوانگی خودش را دارد، همۀ قرن ِ نوزدهم را در خودش دارد، علاوه بر این انگار خوش شانس بودم که الان آمدم و اینکه ایمیل زده بودی، خیلی اوضاع ِ کامنت گذاری خراب است؟ حوصله اش را ندارم بنشینم کد نویسی کنم وگرنه به سرم می زند همه اش خراب می شود و می شود یک بلاگ سایت که فعلا حوصلۀ دردسرهایش را ندارم، در ضمن وقتی نوشته ات را خواندم به جای تو آب انارش را مثل الکی ها خوردم.

    7 اکتبر 2010 در 8:45 ب.ظ.

  11. برای کل زندگی کافیست
    میزی که روبروی یک پنجره رو به هوای ابری باشد
    چند کتاب
    یک لیوان نسکافه ی گرم
    و تنها شنیدن صدای کسی که دوستش دارم

    8 اکتبر 2010 در 6:56 ق.ظ.

  12. کر بودن هم عالمی دارد….البته با پارافینش را نمیدانم!!!
    و در مورد نظرت در مورد لذت و رهایی از درد کاملا موافقم….و همین ها هم کارهایی است که من حاضرم تا خر عمر انجام دهم.

    8 اکتبر 2010 در 7:31 ق.ظ.

  13. در کل داستان خوبی بود از لحاظ اینکه دوست داشتی همه ی داستان و بخونی اما
    یک رویه ی خاص وارد نوشته های اخیرت شده مردی با دنیای متفاوتی از ادمای دیگه . یک مرد قوی و افق و عشق قدیمی . یک مرد قوی در دنیای تخیل .یک مرد قوی ولی ازار دهنده . انگار همه یک فرد هست .
    داستان خوب بود ولی تصور ازارش دیوانه کننده بود . برای چند لحظه ذهن من و آزار داد و میشه گفت این برای نویسنده که به دنبال تاثیر روی ذهن خواننده است خوب باشه .

    8 اکتبر 2010 در 10:10 ق.ظ.

  14. سلام سامان عزیز
    در این که سعی کردی نوشته را کمی پر تر و سخت تر بنویسی شکی نیست
    تکرار چند کله در بند اول و بند دوم
    مثل »
    درست تر بگوییم

    یا

    رخوت

    کمی آزار دهنده است شاید به دلیل اینکه فاصله زیادی تا تکرار ندارد و
    به متن در قسمت اول ضربه می زند /
    /
    پست متفاوتی بود
    میشه گفت خیلی متفاوت
    هر چند فاضاهائی که تو در مینیمال ها ایجاد می کنی
    مخصوص خودت هستند و نهایتا در 50 متر مربع فراتر نمی روند و برای نوشتن سختی خودش را دارد
    ولی این نوشته در یک سالن و یک حمام خوب در آمده است
    با این که هیچ توضیحی اضافی از فضاسازی وجود ندارد

    قسمت آخر به روش خودت خوب تمام شد
    من آخر دیگری را تصور می کردم

    ولی به عادت روزمرگی یک زن تبدیل شد و پایان خوبی داشت
    و دارد

    دو بار خواندم و دوستش داشتم
    منتظر نوشته های دیگران می مانم

    هادی
    آیات زمینی

    8 اکتبر 2010 در 2:01 ب.ظ.

  15. و تو بهتر می دانی
    من عاشق
    دستمال و

    بلندی های دستمالی هستم

    روی بوم
    روی بام
    روی …

    8 اکتبر 2010 در 2:02 ب.ظ.

  16. داستانتون عالی بود خیلی خوشم اومد و

    “انسـ ـ ـان ِ عاقل طالب رهایـ ـ ـی از درد است، نه لـ ـ ـذت.”

    این دیدگاه واقعا خاص و تفکر برانگیز بود………

    8 اکتبر 2010 در 4:06 ب.ظ.

  17. آب انار
    یک ترجیحی سرخ..

    8 اکتبر 2010 در 6:48 ب.ظ.

  18. من همواره انسانهای با نگاهی متفاوت به مقوله های پیرامون زندگی رو دوست دارم و تحسین می کنم و تو هم یکی از اون دست افرادی!
    عشق بازی با پارافین شمع رو در حین هماغوشی به گونه ای متفاوت تر از نگاه تو دنبال کرده بودم اما تا به حال به مسدود کردن گوشها توسط پارافین برای درک متفاوتی از اصوات درونی و بیرونی نه تنها فکر نکرده بودم بلکه با اون مواجه هم نشده بودم!
    دخترک همسایه مینیمالت از قهرمان اون متفاوت تر بود و این تفاوت عجیب خودش رو در انتهای داستان به رخ خواننده می کشید و شاید به جرات بشه گفت که قهرمان دخترک بود نه مرد!
    از نظر من پایان داستان بی نظیر بود و یا بهتر ِ بگم بهتر از این نمی شد…!
    دست مریزاد رفیق قدیمی…
    «گل»

    8 اکتبر 2010 در 7:45 ب.ظ.

  19. آخ لعنت به این تصویر که چه مالیخولیای غریبی داره،واوووووووووووووو…

    8 اکتبر 2010 در 7:47 ب.ظ.

  20. کام می گرفت ، فضای اتاق را مملو از دود می کرد و بعد خودش را گم می کرد توی حمام ِ بخار آلود …
    به طرزی بیمار گونه زیر ِ آوار شدن ِ قطرات دست هاش را قفل ِ گوش هاش می کرد و آنگاه در مغرش صدایی شبیه ِ بارش ِ خوف انگیز ِ باران ایجاد میشد …
    و چقدر این صدای مخوف را می پرستید …
    و آنگاه چشم هاش را که می بست یادش می آمد که مدتهاست زیر ِ باران کسی را نبوسیده است …

    سپـــ ـاس ازین تصویر سازی ِ دوست داشتنی …

    9 اکتبر 2010 در 10:31 ق.ظ.

  21. فضا سازی جالبی بود

    9 اکتبر 2010 در 10:56 ق.ظ.

  22. سلام
    خیلی وقت بود نبودم
    تغییر دکور؟!!
    مبارک باشه
    سازتم کوک!!!

    9 اکتبر 2010 در 12:13 ب.ظ.

  23. توی این عکس، تو تاریکی
    لاغر تر از حالا

    چین های دور چشمت پیدا نیست

    جمعیتی دورت را گرفته، با خودشان می برندت

    پشتت به عکس است، و موهایت

    خیلی سیاه تر از حالا…

    به گمانم از یخ کردن دستم بود که شناختمت

    9 اکتبر 2010 در 7:08 ب.ظ.

  24. سلام دوست وبلاگی

    مثل همیشه زیبا

    و این قالب
    باید بگم عالیه

    و بودن در کنار کسی که دوستش داری از هر صحنه ای زیباتر است

    10 اکتبر 2010 در 6:40 ق.ظ.

  25. ف.ک

    اون صفحه سپید اولی رو دوست تر داشتم ، و پی نوشت سه بی نظیره – تو وبلاگ قبلیت که اولین بار خوندمش لذت بردم و حالا دوباره _

    10 اکتبر 2010 در 7:56 ق.ظ.

  26. viniya

    hoseleye khundane dastan nadashtam pas nakhundam…… blogfa ro tarjih midam….az inja khosham nemiyad….khodkhaham.in moheme.maaaaaaaaaaaaaaan

    10 اکتبر 2010 در 12:10 ب.ظ.

  27. سلام منم به شدت موافقم . منم خیلی دوست دارم سرما بخورم. 3 ساله که سرما نخوردم.

    10 اکتبر 2010 در 1:10 ب.ظ.

  28. این درخت
    ماه را تسخیر می کند
    این درخت…
    و ماه
    تنها ماه می تواند
    به این درخت تبر بزند
    با نوری سرخ
    با اندامی دور

    11 اکتبر 2010 در 8:50 ق.ظ.

  29. این که زخم بخوری و لذت ببری
    این که درد بکشی و طالب فراتر از این باشی

    شاید من انسان عاقلی نیستم…

    ————

    12 اکتبر 2010 در 7:50 ق.ظ.

  30. همیشه به یادت هستم سامان
    این روزها که سرما خورده ام
    بیشتر از همیشه …🙂

    12 اکتبر 2010 در 9:52 ق.ظ.

  31. سلام
    راستش منم ترجیح میدم گاهی عاقلانه نیاندیشم

    12 اکتبر 2010 در 11:11 ق.ظ.

  32. سلام …
    لینک کردن که اجازه نمی خواد …
    یادمه قبل از اینجا یه وبلاگی داشتم … اونجا هر چی ضجه زدم تحویلم نگرفتی … البته اون موقع بچه بودم … (:
    راستی … من به همه بچه ها گفتم که اصلا فرصت خوندن پستای بلند و ندارم متاسفانه … ):

    12 اکتبر 2010 در 2:05 ب.ظ.

  33. سلام.
    تازه گیا منم دوست دارم سرما بخورم!

    12 اکتبر 2010 در 2:40 ب.ظ.

  34. درود
    —–
    رهاییم لحظه ای عاشقانه
    برای غربت یک نگاه نیست
    غربتم
    رها شده در عاشقانه هایی
    نافرجام
    —–
    همیشه سرفراز باشید
    بدرود

    14 اکتبر 2010 در 2:33 ق.ظ.

  35. سلام سامان عزیزم

    از اینکه مدتی نبودم ببخش. می دیدی که حتا وبلاگ خودم را هم به روز نمی کنم. راستش دچار یاس شدیدی بودم که با کمک دوستان از شدت کاسته شده.

    پیام هایت را همیشه می خواندم و از اینکه می بینم دوستی به مهربانی تو دارم از خدا ممنونم.

    با یک خبر کوتاه و دو تا عکس به روزم.

    امیدوارم بیشتر و بیشتر بتوانم برایت بنویسم

    به امید دیدار

    14 اکتبر 2010 در 7:07 ق.ظ.

  36. ...

    نقاشی و نگاه مبهم دختر و داستان کوتاهی از ورای همه ی غمش
    آدمو سیر می ده به دنیای وابستگیها …

    وابستگیهایی که خواستنی نیستن ولی یهو به خودت می آیی و می بینی تو وجودت رخنه کردن…

    انار برا من تداعیه عشقه
    زیبا بود

    14 اکتبر 2010 در 6:36 ب.ظ.

  37. جدیدن عجب چیز خوبیست این آب اناررررررر
    تگری
    ملس….
    اوووووففففففف

    15 اکتبر 2010 در 9:30 ب.ظ.

  38. عالی بود مثل همیشه

    16 اکتبر 2010 در 7:24 ق.ظ.

  39. انتخاب موزیکت عالی بود سامان کاملاً روی تصویرهای نشسته بود و فلسفه ی منطبق شوپنهاور و خواسته های تو از زندگی تمام یاخته های بدنم را تصرف کرده …. سالها طول می کشد تا تحلیلش کنم ….
    خیلی خوب بود

    16 اکتبر 2010 در 7:27 ق.ظ.

  40. مهی که وان را تسخیر کرده بودو دختری که با انار پیمان همیشگی بسته بود یا به دست مرد باید میدادش یا دست خودش را انارگون تحویل خاطره ی ابدی مرد می کرد ….
    پایان داستان و خیلی خوب جمع کردی ….

    16 اکتبر 2010 در 7:28 ق.ظ.

  41. کوهستان مه گرفته عنصر ثابت داستانهای و تصاویر ذهنی ات کاش روزی این کوهستان را از نزدیک می دیدم…

    16 اکتبر 2010 در 7:29 ق.ظ.

  42. امروز اومدم تا بازم تصویر این دخترک رو تماشا کنم و تو آرامش نگاهِ متمایلش به روزنه ی نوری که نمی دونم در تسخیر کدوم حس نوستالژیک ِ اونه غرق بشم…
    دارم به خودم شک می کنم سامی !چون گاهی اوقات وقتی به این تصویرخیره میشم هوس می کنم زیباترین و اروتیک ترین هماغوشی دنیا روبااین سکسی کوچولو تجربه کنم…!:-)
    —————————-
    سامان: اصولا تو یک دیوانه هستی با حس زیبایی شناختی بالا!🙂

    16 اکتبر 2010 در 10:17 ق.ظ.

  43. سلام. لذت بردم از وبتون… عاشق موسیقی هستم.
    لطفا به وب من سر بزنید و سرگذشت منو بخونین..شاید بتونیم دوستای خوبی برای هم باشیم. منتظرم

    17 اکتبر 2010 در 5:08 ق.ظ.

  44. یه جورایی آخرش راحت قابل پیش بینی بود.
    نمی دونم چرا این جور داستان ها همه این طوری تموم می شن.

    29 اکتبر 2010 در 9:43 ق.ظ.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s