نوشته های کوتاه یک پیانیست غیر حرفه ای

دو نوازي با سوپ قارچ . . .


زمانی اطمینان پیدا کردم یک ویولون نواز حقیقی ام که به صدای پیانوی آپارتمان کناری ام کنجکاو شدم. داستان از آن شبی شروع شد که بعد از پایان یکی از کنسرتهایم، تصمیم گرفتم اجراهای عمومی را برای همیشه کنار بگذارم و به تکنوازی ویولون در خانه ام بپردازم. هر چند نمی توانم قضاوت کنم که این گوشه نشینی، خواسته بود یا ناخواسته و در هر صورت این تصمیم ناگهانی همه را شوکه کرد. از همان شب اول، هنگامی که شروع به نواختن می کردم با رسیدن به نیمه های قطعه انتخابی ام، از آپارتمان کناری، صدای پیانو یی شروع به همراهی ام می کرد، آنچنان ماهرانه و دقیق که گویی آن نوا یکسره برای دو نوازی پیانو و ویولون خلق شده بود. نواختن را همواره از دقایقی مانده به غروب آغاز می کردم تا بتوانم آغاز قطعه را با تصویر به آرامی محو شونده چشم انداز کوهستان برف گرفته ای که از پنجره دیده می شد منطبق کنم، به میانه موسیقی و آغاز همراهی پیانو که می رسیدیم هوا دیگر تاریک شده بود و هایدی و پدربزرگش در کلبه کوچکشان در قلب کوهستان برای خوردن سوپ داغ آماده می شدند. البته کلبه شان را از آن فاصله نمی دیدم، اما نور ضعیفی را که از پنجره کوچک کلبه خارج می شد میشد تصور کرد. در روزهای نخست بر کنجکاوی اولیه ام آنچنان غلبه کردم که همنوازی همیشگی پیانیست ناشناس، برایم عادی شد، آنچنان که گویی هر شب من و او، در اجرایی از پیش برنامه ریزی شده دو نوازیمان را آغاز می کردیم. در شبی حس کردم که دوست دارم کسی را که سه سال، آنچنان حرفه ای با نوایی مسحور کننده با من همراهی کرده بود ببینم. بر این حس کنجکاوی دوم، به مانند قبل نتوانستم غلبه کنم. با پایان قطعه، ویولون و آرشه را رها کردم، از آپارتمانم خارج شدم و به سمت آپارتمان کناری رفتم. وقتی دیدم درب آن باز است حس کردم که این یک حادثه عادی و تصادفی نیست. درب را به آرامی گشودم. وارد که شدم، با گذشتن از راهروی ورودی، زنی را دیدم که نشسته پشت پیانو گویی منتظر ورودم باشد به من لبخند می زد. کمی نزدیکتر که رفتم به ناگاه چشمم به روزنامه ای افتاد که بر روی میز کوچکی قرار داشت و در آن تصویر زن به همراه تیتری درشت خود نمایی می کرد: «مرگ ناگهانی بانوی پیانیست». تصور اینکه سه سال، بدون آنکه خود بدانم با یک نوازنده ی مُرده، دونوازی می کردم مرا به لرزه انداخت اما نه به آن اندازه که در بازگشت به اتاقم در کمال تعجب به روزنامه ای برخورد کردم که در آن سالها هیچگاه به آن توجه نکرده بودم، روزنامه ای به تاریخ سه سال قبل، با تصویری از من و با تیتر ِ «ویولونیست بزرگ دقایقی پس از اجرا در سالن اوپرا هاوس در راه منزل در یک سانحه تصادف کشته شد.».
اکنون من و پیانیست، هر شب میهمان پیرمرد و نوه اش هستیم و دو نوازی مان را در میانه ای از هوی باد در بیرون کلبه و بوی سوپ قارچ درون کلبه در حالی اجرا می کنیم که گاهی همان مردی که به مارس گریخته بود نیز به جمع مان می پیوندد و در پایان هر سه برایمان دست می زنند.
==========================================
پی نوشت یک: دانلود قطعه نهم از آلبوم «ده فرمان» اثر Zibgniew Preisner. ( به یاد کریستف کیسلوفسکی و سینمای نابش )

72 پاسخ

  1. واوووووووووو…
    شوکه شدم!
    نه!
    بهتره بگم هنگ کردم!
    فرصت می خوام واسه تحلیل کردنش رفیق…

    23 اوت 2010 در 9:00 ق.ظ.

  2. ستیغ

    بعضی خیال پردازی ها اونقدر قشنگ هستند که انگار واقعی هستند. بعضی دروغها رو میپسندی از بس که لذت بخش اند و این داستان غیر واقعی هم اونقدر زیبا بود که انگار واقعی بود. در واقع اصلا نمیخوام فکرم رو مشغول واقعی یا غیر واقعی بودنش کنم. فقط میخوام بگم دست مریزاد

    23 اوت 2010 در 9:33 ق.ظ.

  3. ستیغ

    در ضمن یاد اون حرف کیشلوفسکی افتادم که میگفت: «پرایزنر برای من آهنگ نمیسازه. من برای آهنگهای پرایزنر فیلم میسازم.»

    23 اوت 2010 در 9:36 ق.ظ.

  4. ویلون…
    سوپ قارچ..
    دوست دارم…

    یوسف

    23 اوت 2010 در 9:54 ق.ظ.

  5. Mehr

    ازون نوشته های فلسفی باحال که آدم دلش می خواهد بخورد بس که به دل می نشیند.می دانی قصه های تو وقتی بیشتر به دل می نشیند که هوا سرد باشد. اصلن آدم اینجا که می آید دوست دارد سرما بخورد.

    23 اوت 2010 در 11:15 ق.ظ.

  6. خوندمت سامان
    چه دوئت غریبی بوده….
    پرایزنر عالیه

    23 اوت 2010 در 2:25 ب.ظ.

  7. مینیمالت نقاط قوت زیادی داشت.مخصوصا که من همیشه پشت نوشته های تو یه جور امضای خاص خودت رو می بینم و همین امر یعنی اهمیت یک نویسنده به هویت خاص خودش…!
    چیزی که تو این داستان واسم ابهام ایجاد کرد و شاید یه جورایی دور از ذهن به نظر می رسید زمان داستان بود.من در مورد گره افکنیت هیچ مشکلی نداشتم اما چطور ممکنه یه نفر سه سال همسایه دیوار به دیوارش رو نبینه!
    درسته که ما با یه مینیمال و آمیخته هایی از تخیل ناب روبه رو هستیم اما به اعتقاد من شعور خواننده رو هم باید مد نظر قرار بدیم!به نظر من اگه طول مدت زمان رو کمتر کنی منطقی تر به نظر میرسه!
    یا مثلا روزنامه ای که تو اتاق مرد بود و مرد بعد از سه سال به اون توجه کرده بود!اگه این روزنامه تو خونه ی زن پیدا میشد بهتر نبود؟آدمی که نمی تونه سه سال یه روزنامه رو رو میز خونش نبینه می تونه؟
    تخیل و بارقه های اون در حرکت سیال یه مینیمال در زمره ی بهترین المانهای داستان نویسی محسوب میشه اما این تخیل بهتره آگاهی خواننده رو بعد از اتمام ماجرا دستخوش چرایی و چگونگی آیتم هایی نکنه که نکات حائز اهمیت داستان رو هم زیر سوال ببره!
    این هایدی و پدربزرگش رو هم اونقدر دوست دارم که گاهی اوقات فکر می کنم خالق اصلی این دو قهرمان خود تو هستی!همیشه در عین بی ربط بودن با ربط میشن و یه جورایی اونا رو می کشونی تو دل ماجرات:دونوازی با سوپ قارچ…:-)

    23 اوت 2010 در 3:13 ب.ظ.

    • در مورد دو اشکالی که گرفتی با یکی موافقم و با یکی نه. در مورد اینکه گفته بودی اگه طول مدت زمان رو کمتر کنم منطقی تر به نظر میرسه باهات موافق نیستم. به خاطر اینکه شخصیت اصلی مینیمال یک انسان نیست که در ساختارهای زمانی و مکانی باشه. زمان ِ سه سال صرفا به خاطر درک موقعیت زمانی برای خواننده مطرح شده. فضای اثیری اصولا در قالب های زمانی نمی گنجه و برای یک روح، زمان معنای این دنیایی نداره. سه سال می تونه برای یک بدن اثیری یک ثانیه باشه. پس ایرادت رو به زمان طولانی سه سال نمی تونم بپذیرم. همچنین ارواح درک این کاملا مشابه ما نسبت به مسائل دنیایی ندارن. شاید این به خاطر آگاهی بیشترشون باشه. اما در مورد روزنامه باید بگم که قبول دارم که اگه روزنامه شخصیت اصلی داستان در آپارتمان زن پیدا میشد بهتر بود. نکته خوبی رو اشاره کردی. شاید داستان رو دوباره بر این اساس بازنویسی کردم.
      خوشحالم که دوستان با حوصله و با ذوقی مثل تو دارم که دقیق می خونن و دقیق نظر میدن.

      24 اوت 2010 در 3:29 ق.ظ.

  8. الهه موسیقی فقط برای زنده گان نیست …

    23 اوت 2010 در 6:49 ب.ظ.

  9. سلام دوست من… خیلی مخلصیم.

    23 اوت 2010 در 7:32 ب.ظ.

  10. jalebe…

    23 اوت 2010 در 9:23 ب.ظ.

  11. mitonam begm bishtar on chizi ke fk koni mahshar bod
    man asan dastan nevisiato khili dost midaram ie joraiy khili khob minvisi
    !
    vaghan dast marizad

    23 اوت 2010 در 10:26 ب.ظ.

  12. اوووف !
    لرزه افتاد به جان ِ روحم از اين هنر نمايي ِ ذهنتان … : )

    23 اوت 2010 در 11:09 ب.ظ.

  13. avalesh shoke shodam bad ke ta akharesh khooondam 1dooone zadaam toooooo sare khodam

    23 اوت 2010 در 11:59 ب.ظ.

  14. آپيم !
    البته اگه قابل بدونين!

    24 اوت 2010 در 8:53 ق.ظ.

  15. شاعري در شعر دوازده هجايي مشهوري مي گويد : روح و قلبمان را بزرگ كنيم همان طور كه مادر كودكش را بزرگ مي كند ، امروز دارم اين سخنان را به خاطر مي آورم و آرزو مي كنم …
    نــمـايـشعر و سينما ، تجديد مطلب شد .

    24 اوت 2010 در 8:58 ق.ظ.

  16. سلام. از اسم وبلاگت به اینجا کشیده شدم. منم پیانو می زنم عاشق والس ها و نوکتورنهای شوپن وانوانسیون های باخ.. عاشق پیانو ام.لذت بخش ترین کار دنیاس.

    24 اوت 2010 در 9:06 ق.ظ.

  17. این داستانت شروعی برای نوشتنی جدا از گذشته ات هست .داستانی که از نیمه به بعد قابل تشخیص نیست و خواننده رو برای خواندن باقی داستان مشتاق می کنه .
    خیلی عالی بود که نام داستان و اسمی قرار داده بودی که کمتر کسی می تونه بوی مرگ و از اون
    استشمام کنه .

    هر چیزی که ما نمی بینیم دلیل بر نبودن آن نیست شاید دونوازی هایی هر روز و هر شب در دنیای مردگان نواخته می شود که گوش های زمینیان از شنیدن آن عاجز است از دید من این واقعیتی است دور از دید ما.

    در کل از دید من پرشی بود این نوشته برای تو و داستانهایت .

    24 اوت 2010 در 10:31 ق.ظ.

  18. salam Saman joon. khoobi? mesle hamishe lezat bordam. Saman delam baraye neveshte hat tang shode, ama inghadr in tabestoon khodamo sholoogh kardam ke hich nistam. alan didam cheghadreshoono hanooz nakhoondam. ye comment khosoosi barat gozashtam .mikhooni? merci! va merci ke be man sar mizani.

    24 اوت 2010 در 11:06 ق.ظ.

  19. یادداشت قشنگتو خوندم. مرسی که برام نوشتی. لینکت می کنم و سر فرصت نوشته هاتو می خونم. در مورد پیانو که خودتو غیر حرفه ای می دونی که معلومه شکست نفسی می کنی. اما مثل اینکه توی نوشتن خیلی از این حرفا جلوتری.
    برمی گردم دوست خوبم.

    24 اوت 2010 در 5:38 ب.ظ.

  20. سلام سامان عزیز

    با «شبنم» موافقم که در ورای این نوشته ها امضای تو خوابیده است!
    منطقت رو درباره ی دنیای اثیری می پذیرم
    اما می دونی چیه سامان؟!!!
    نمی دونم اون صحنه ی ناب فیلم «دیگران» رو یادت هست یا نه؟
    منظورم اون لحظه ای هست که «نیکول کیدمن» می فهمه که مرده و در واقع یک روحه!
    یادته از فهمیدن این موضوع چقدر شوکه شدیم؟!
    ولی یه نفر بیشتر از همه ی ما از فهمیدن این موضوع شوکه شده بود!
    می دونی کیو می گم؟
    اون کسی نبود جز قهرمان خود فیلم: «نیکول کیدمن»
    چهره ی مبهوت و وحشت زده اش رو هیچ وقت از یاد نمی برم.
    سامان!
    دوست داشتم همین بلا رو سر قهرمان داستانت می آوردی!
    این » در کمال تعجب» قهرمان داستانت بدجوری توی ذوقم زد و همین باعث شد تا من کمتر اثری از بهت و حیرت در چهره ی قهرمان داستانت ببینم و و به نوعی اصلاً باورش نکنم!
    چیزی که دوست نداشتم اتفاق بیفته!

    آقای نویسنده! من اگه جای کارگردان فیلمت بودم؛ این بازیگر رو اخراج می کردم🙂

    24 اوت 2010 در 7:16 ب.ظ.

  21. 25 اوت 2010 در 6:12 ق.ظ.

  22. این داستانک رو دوست داشتم ولی فاحشه سرخ پوش رو بیشتر. و در مجموع این تلاقی ای که ایجاد کردی به نظرم خیلی خوب از کار در اومده.
    خیلی وقت بود از دنیای داستان دور بودم،امروز دوباره هوس کردم داستان بنویسم!

    25 اوت 2010 در 7:50 ق.ظ.

  23. نمی دونم تو چرا دوست داری سرما بخوری ولی خودم سرما خوردگی رو از این جهت دوست دارم که خوابش مثل خواب مستی می مونه!

    25 اوت 2010 در 7:52 ق.ظ.

  24. دانشجو

    با سلام
    اینجانب دانشجوی دوره کارشناسی رشته روانشناسی بالینی دانشگاه علامه طباطبایی هستم و برای تکمیل پایان نامه ام نیازمند تکمیل پرسشنامه هایم توسط دانشجویان دانشگاه های شهر تهران هستم. موضوع پژوهش من بررسی رابطه بین ابعاد عشق و تعدادی از ویژگی های فردی می باشد و برای پرکردن پرسشنامه ها حداقل شرط لازم این است که آزمودنی هم اکنون داری رابطه عاشقانه با شخصی دیگر و یا افکار عاشقانه درباره شخصی دیگر باشد. لازم به توجه است که نمونه من بایستی از دانشجویان دانشگاه های تهران باشد ولی شرکت تمامی دانشجویان کشور در این پژوهش مجاز است وجواب آزمون به آنها داده خواهد شد. در پایان خواهشمند است فیلد مربوط به دانشگاه را بدرستی پر کنید تا در انتخاب اعضای نمونه پژوهش دچار اشتباه نشویم.
    برای شرکت در آزمون آدرس زیر را در مرورگر خود کپی کنید و کلید اینتر را فشار دهید.
    Azmoon.freei.me
    از مسئول وبلاگ خواهشمندم برای اعتلا و پیشرفت سطح علمی جامعه این آگهی را حذف نکند تا سایر بازدیدکنندگان هم در صورت تمایل بتوانند شرکت کنند.
    با سپاس

    25 اوت 2010 در 10:29 ق.ظ.

  25. سلام:
    جالب بود بهت پيشنهاد ميكنم اتوبوس پير ريچارد براتيگان و مينيمال هاي همينگوي رو اگر نخوندي بخوني باعث ميشه حرفه اي تر كار كني.

    25 اوت 2010 در 11:48 ق.ظ.

  26. مرسی مرسی…خیلی خوب بود واقعا.
    از پریزنر رکوئیم فور مای فرند رو گوش دادی؟همون که در غم کشلوفسکی ساخته….عالـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیه واقعا

    25 اوت 2010 در 6:27 ب.ظ.

  27. کشف خویشتن به واسته ی انعکاسش برهستی

    و موسیقی انگار در رگم می جهد

    خوشحالم که عکس ها را خوش داشتی

    با آرزوی قاه قاه خنده

    نقطه

    25 اوت 2010 در 6:53 ب.ظ.

  28. سلام
    خواندمت

    25 اوت 2010 در 6:58 ب.ظ.

  29. نوشته هایت به هیجانم اورد…
    و نظرت در باره شکست …امیدوارم ترمیم شه
    باز هم می خونمت….

    25 اوت 2010 در 8:45 ب.ظ.

  30. نکنه منم مرده ام که دارم این نوشته ها رو می خونم؟ یه چیز بدترم هست اینه که من خیلی معروف نیستم که تو روزنامه ها بنویسنش. پس از کجا بفهمم؟

    26 اوت 2010 در 6:59 ق.ظ.

  31. نکنه من هم مرده ام که دارم این نوشته ها رو می خونم. از همه بدتر اینکه من آدم معروفی نیستم که توی روزنامه ها چیزی ازم بنویسن. پس چطوری بفهمم؟

    26 اوت 2010 در 7:01 ق.ظ.

  32. تراژدی دیگری سروده شد.

    26 اوت 2010 در 8:29 ق.ظ.

  33. ممنون از آهنگت واسه دانلود
    اوج و فرود زیبایی داشت

    26 اوت 2010 در 8:34 ق.ظ.

  34. منم خوبم

    26 اوت 2010 در 9:28 ق.ظ.

  35. سلام خدمت شما
    بسیار عالی بود، میشه گفت خیلی خوب منرو به فکر فرو برد…

    26 اوت 2010 در 10:01 ق.ظ.

  36. سلام سامان عزیز /
    پستت را خوانده ام
    و شاید هر جای دیگری این نوشته را خوانده بودم بدون شک اسم تو بر زبان مغزم جاری می شد /
    یک نوشته به ته مایه های کلاسیک {چیزی شبیه خودت } که تماما می توان آنرا در چند دقیقه شاید کمتر تصور کرد
    و تنها ایراد و یا نکته ای که نظر من رو را جلب کرد اصرار بر کوتاه کردن زمان است
    و در یک یا چند نوشته دیگر از تو این مورد بوده است .
    در مورد اضافه کردن هایدی و پدربزرگش شاید باید بیشتر خواند تا فهمید که ورای ذهن تو چه گذشته است
    من بعد از 4 بار خواندن هنوز حس می کنم که آن قسمت باشد یا نباشد لطمه ای به داستانک تو نخواهد زد
    در مورد انتخاب ساز همیشه نوعی از تو بوده هست و باز برمی گردد به خود تو که درون یک کروشه در چند خط بالاتر قرار داری /
    در مجموع {تاثیری شبیه پروست } طبق گپی که زدیم
    شاید روی تمام نوشته های تو هست
    و خواهد بود مگر اینکه خودت بخوای که نباشی /

    روز ناز
    هادی

    26 اوت 2010 در 2:41 ب.ظ.

  37. گرگ و میش صبح است، نم باران جاده ای را که منتهی می شود به فرودگاه امام خمینی خیس کرده، انگاری مسافر ما درآستانه ی سفرش باید حتی گریه ی زمین را هم در بیاورد، مه رقیق صبحگاهی سرتاسر جاده را پوشانده و آن دورها، کور سوی نوری از نوک گنبد قد کشیده از وسط بهشت زهرا خودنمایی میکند، ردیف چراغهای بهشت زهرا و حرمش روشن است، آرامشی در این وقت صبح بین قبرهای سرد گورستان بهشت زهرا و لای برگهای خشک کاج های این گورستان قدیمی قدم می زند، از جاده ای فرعی نیسانهایی پر از گلهای سپید و صورتی یکی یکی وارد جاده میشوند، آه… کودکان گلفروش جاده بهشت زهرا آخرین دقایق خوابشان را طی می کنند…

    26 اوت 2010 در 9:49 ب.ظ.

  38. عالی بود
    واقعا

    27 اوت 2010 در 7:01 ق.ظ.

  39. سلام دوست عزیز ، از معرفی glass pavalion و خوندنش لذت بردم و همینظور از خوندن دو نوازي با سوپ قارچ…
    موفق باشی ..

    27 اوت 2010 در 7:12 ق.ظ.

  40. راستش بعد از اینکه کامنت اولمو گذاشتم و از وبلاگت خارج شدم ، یک لحظه مکث کردم و به داستانت فکر کردم !!
    جدایی از نکات ادبی و داستان نویسی که دوستان اشاره کرده بودند ؛ من به روح داستان و نوشتت کشیده شدم ، حس کردم معنای خاصی تو غالب داستان های کوتاهی که به مرگ اشاره می کنی وجود داره !!
    این تصویر زندگی آرومی که بعد از مرگ برامون نقاشی می کنی … ادامه فکر غالبیه که قهرمانای داستانت قبل از مرگشون داشتن و هر چی این تفکر ذهنی قوی تر میشه ،زندگی پس از مرگ که بدون زمان و مکانی خاص شکل می گیره وسعتی همپای اون تصویر و تفکر رو به خودش می گیره …این نکته منو جذب خودش کرد و باعث شد تا دوباره به اینجا بیام
    ممنون سامان عزیز

    27 اوت 2010 در 8:07 ق.ظ.

  41. آپم رفیق

    27 اوت 2010 در 8:17 ق.ظ.

  42. آپم!
    يعني به زور ميخوام آپ باشم!

    27 اوت 2010 در 7:38 ب.ظ.

  43. اوه خیلی فوق العاده و در عین حال تکون دهنده بود. چند تا از داستان های کوتاهت رو خوندم.

    27 اوت 2010 در 8:10 ب.ظ.

  44. sanaz

    سامان جان..واقعاً عالی بود

    28 اوت 2010 در 5:42 ق.ظ.

  45. سلام

    مورچه دانه ی بزرگی به دوش گرفته بود و خوشحال به سوی لانه می رفت. بادی شدید وزید و دانه افتاد.وقتی خواست دوباره دانه را بردارد گفت خدا یا شکرت گاه گداری بادی بفرست که یادمان نرود هستی!

    مطلب جدید گذاشتم. اگه دوست داشتی سر بزن.

    28 اوت 2010 در 9:28 ق.ظ.

  46. روزهای بهانه و تشویش…
    اما اینجا همیشه یه فنجون قهوه ی فرانسه ی گرم با دوقاشق شکر هست که وقتی پريُکی به سیگارم می زنم و قهوه ام رو می نوشم ازدغدغه های این روزهام کمی فاصله بگیرم،ممنونم رفیق قدیمی…

    29 اوت 2010 در 5:37 ب.ظ.

  47. می دونم که تو هم مثل من عاشق ونسان ونگوک هستی،امشب هوس کردم بخشی ازنامه ای که هر شب واسه خودم می خونمش و ونگوک به برادرش نوشته رو واست بنویسم :
    «این باعث نمی‌شود نیاز عجیبی حس نکنم به… خوب فکر کنم ناچارم اسمش را به زبان بیاورم به» دین» برای همین شبها بیرون می‌روم و ستاره‌ها را نقاشی می‌کنم….
    دین…دین…دین…
    این روزا دارم باهاش کلنجار میرم…

    29 اوت 2010 در 5:44 ب.ظ.

  48. فهرستی درست کرده‌ام
    از آنچه باید به یادم بماند و فهرستی
    از آنچه می‌خواهم از یاد ببرم،
    خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم
    هر دو یکی هستند…

    29 اوت 2010 در 5:46 ب.ظ.

  49. قهوه،سیگار،ونگوک،دین،دلتنگی و دونوازی با سوپ قارچ………………………………………………….

    29 اوت 2010 در 5:47 ب.ظ.

  50. درود.بر نوشته هایت و تو…

    30 اوت 2010 در 5:59 ق.ظ.

  51. درود
    بازم لذت بردم!!!!
    بروزم با شعر
    بدرود

    30 اوت 2010 در 9:00 ق.ظ.

  52. سلام
    ممنون از حضور و نظرت
    لطف دارید
    سعی دارم مثل شما تو ورد پرس وبلاگ داشته باشم اما راهنمایی های وردپرس فارسی برام مبهمه
    خارج کردن ورد پرس از حالت عادی ینی چی؟
    چجوری پایگاه داده بسازم؟
    phpرو از کجا دریافتکنم؟اصلا چی هست؟
    اگه میشه یه منبع خوب معرفی کنید که این سوالات رو پیش نیاره و حلشون هم بکنه.
    ممنونم
    راستی من هم به موسیقی و صرفا ویولن علاقه ی زیادی دارم!!!
    شرمنده ها!

    30 اوت 2010 در 9:36 ق.ظ.

  53. درود!

    باید اعتراف کنم که بعد از مدتی خوب شناور شدم تو داستانت….. اون گریزهایی که به خونه ی هایدی می زدی ساختار شکنی خاصی در پشتش داشت که دوستش داشتم…..با این که گاه بارها یک سوژه رو در داستان های گوناگون خلق می کنی باید بگم این یکی از اون تجربه های موفق بود!
    پیروز باشی دوست من!

    30 اوت 2010 در 5:20 ب.ظ.

  54. می خوانی و می خوانی …
    وقتی گرم هستی و شناور در داستان ، گیج میشوی ، انگار از جایی که نباید ضربه خوردی
    تمام ساختارهایی که از یک زندگیه عادی و روزمرگی های خاص خودش ، در ذهنت فرو میریزد
    تو میمانی و وسوسه ی ، از سَر خواندن و اینبار جور دیگر غرق شدن
    و تمام این اتفاقات را فقط درنوشته های تو میشود دید
    خاص خود ِتوست سامان

    31 اوت 2010 در 7:14 ق.ظ.

  55. سامان …
    این روزها می اندیشم به اینکه گاهی نباید برهنه شد
    باید نقاب زد و نوشت
    مثل اخرین پستم و کشیدن نقاب حذف بر سینه یی که می سوزد

    31 اوت 2010 در 7:18 ق.ظ.

  56. کاش نیومده بودم به وبلاگت
    به بهانه ی خوردن چایی وبت را باز کردم
    گفتم بعد میام میخونم
    ولی شروع کردم به خوندن تا جایی که نوشته تمام شد و من حیران انگشت به دهان به خودم نگاه کردم
    با چیزی که اسمش آینه نبود خودم را دیدم
    حالم گرفته شد
    نوشته ای فوق االعاده را به اجرا گذاشتی
    خیلی خوب بود
    سامان چی می نوازی؟
    سازت چیه؟

    31 اوت 2010 در 5:27 ب.ظ.

  57. سامان دوست هنرمندم، باید برایتان بنویسم. داستانهائی را که از موسیقی، نقاشی، یا تخیل و خیال تراشیده با ابزار ذهن الهام میگیرند، مرا مدهوش میکنند، انگار کن توی دلم نور ببارد، بجای خواندن مینوشم. این داستان بسیار پخته بود، اول خیال کردم قطعه ای از یک کتاب و از نویسنده های روس سال های پایانی قرن نوزدهم است. لبخند زدم، یادم آمد دارم وب شما را میخوانم.

    1 سپتامبر 2010 در 7:12 ق.ظ.

  58. پیش از هر چیز چه تصویربی نظیری انتخاب کردی !
    دو نوازی در فضای کوهستان محل زندگی هایدی به صرف کاسه ای سوپ قارچ داغ هم تصویر جالبیست.
    امروز من و پیانیست، هر شب میهمان پیرمرد و نوه اش هستیم و دو نوازی مان را در میانه ای از هوی باد در بیرون کلبه…دراین قسمت به جای امروزمن و پیانیست هر شب …،می شد نوشت حالا یا اکنون جوری که آوردن روزوشب کنارهم جمله رو به ابهام نکشونن!
    =============
    سامان: ممنون پیمان عزیز. متن رو اونطور که گفتی درست کردم و به جای واژه امروز، از اکنون استفاده کردم.

    1 سپتامبر 2010 در 9:45 ق.ظ.

  59. سلام
    سامان عزیز روزت بخیر
    هرچی بیشتر میخونم بیشتر از قبل جذب تخیلت میشم
    پایدار باشی
    باز هم با شعر بروزم
    بدرود

    2 سپتامبر 2010 در 11:34 ق.ظ.

  60. گم شده بودی رفیق ! …
    نه! گمت کرده بودم …

    2 سپتامبر 2010 در 7:28 ب.ظ.

  61. سلام
    «و شاید این غزلم سنگ آخرم باشد»
    با یک غزل به روزم

    3 سپتامبر 2010 در 12:43 ب.ظ.

  62. آپم دوست عزیز با یک پست قدیمی

    3 سپتامبر 2010 در 2:31 ب.ظ.

  63. گاهی ،
    یعنی اغلب اوقات
    آدم خودش را در یک دونوازی بخصوص پیدا می کند ؛
    چه بعد از مرگ
    چه در قید حیات

    3 سپتامبر 2010 در 8:12 ب.ظ.

  64. این متن چقدر عجیب بود. احساس کردم مقدار زیادی گرس زدم و در هوای ناشی از توهمش این صحنه ها رو دیدم.

    4 سپتامبر 2010 در 5:54 ق.ظ.

  65. ممنون از حضورت در ضیافت مجازی میلادم…
    شاد باشی رفیق …(گل)

    4 سپتامبر 2010 در 5:39 ب.ظ.

  66. سبک مرده به روز شد.

    «او آنجا بود…»

    5 سپتامبر 2010 در 11:54 ق.ظ.

  67. و آن فضای ملکوتی در این پست را باید داد تا دیگران در شب قدرشان بخوانند.

    5 سپتامبر 2010 در 12:26 ب.ظ.

  68. قهوه های اینجا همیشه خستگی هایم را به در می کند چون طعم واقعی رفاقت می دهد…
    ممنونم دوست هنرمندم…

    6 سپتامبر 2010 در 8:38 ق.ظ.

  69. سامان آپ نميكني پس؟
    آپ پس من !

    6 سپتامبر 2010 در 2:58 ب.ظ.

  70. سارا

    » . . .
    مردن پیش از مرگ
    غمناک ترین است

    من فکر نمی کنم
    بتوانم
    چنین شرایطی را
    تحمل کنم

    ولی شاید
    من هم مرده ام
    اما خودم
    خبر ندارم»

    چارلز بوکفسکی

    6 سپتامبر 2010 در 3:35 ب.ظ.

  71. سارا

    سلام واقعا لذت بردم.
    بنده هم به خاطر اسم وبلاگتون وارد شدم. خب اینطوری که معلومه آدما سه نوعند: 1) آدمایی که سرما خوردن 2) آدمایی که دوست دارن سرما بخورن 3) آدمایی که نمی دونن سرما خوردن چیه!!!
    فکر کنم من هم جز گروه دوم باشم.
    اسم وبلاگتون هم قشنگه. ‹بوشیدو› فکر کنم این لغت رو توی فیلم «آخرین سامورایی» شنیدم.
    چند تا از مینیمال هاتونُ خوندم، دوسشون دارم. به دو دلیل: 1) حرفی برای گفتن دارید. منظورم اینه که به قول ‹گردر› مورچه ای نیستید که غذا از این ورو اون ور جمع میکنه و اسم خودشو می ذاره «نویسنده». بلکه عنکبوتی هستید که فقط می تنه.🙂 2) قدرت بالایی برای توصیف دارید و همینه که به نوشته هاتون جان می بخشه.
    و اما درباره ی قسمتی که هایدی و کلبه ی چوبی شو تو داستانتون جا دادید، این قسمت هم خلوص و بی غل و غش بودنِ این دنیایی رو که ساختید نشون می ده. دنیایی که شاید خیلی با دنیای مسخره ی ما آدما فرق می کنه . . .

    6 سپتامبر 2010 در 3:37 ب.ظ.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s