نوشته های کوتاه یک پیانیست غیر حرفه ای

نوستالژی نسیان (WordPress Version)


پیش نوشت: در لحظاتی که دلمان به شدت می گیرد، و در مورد من به اضافه لحظاتی که دچار بیماری افق می شوم، تنها گذشته است که می تواند آراممان کند. این پست، یک پست تکراری نیست.

گاهی نه یک پند فیلسوفانه از یک فیلسوف، یا یک جمله ادیبانه از یک نویسنده، یا نه حتی صفحات باارزش ترین کتاب های دنیا بلکه تنها یک صدا، همانند صدای گرم ژاله علو هنگامی که در آغاز کارتون «سرندی پیتی» از طمعکاری های ناخدا اسماج صحبت می کند، می تواند به ناگاه روح و اندیشه را دگرگون کند.
نمی خواهم از کسی یا چیزی بنویسم، نمی خواهم از نویسنده ای بزرگ تجلیل کنم و قصد آن ندارم که نوازنده بنامی را مورد ستایش قرار دهم، می خواهم از زمانی از دست رفته یاد کنم، زمانی به ظاهر از دست رفته اما همیشه بیدار در گوشه ای از وجودمان که اگر گاهی بلدیم بی دلیل بخندیم، همه به خاطر گذر از آن دوره و به یاد آوردن لرزش شگفت آلود ناشی از تماشای آن لحظه ایست که » آنت» در «بچه های آلپ«، اسب چوبی «لوسین» را از بالای پلکان به پایین پرتاب کرد، دوره ای از زندگیمان که بدون اینکه مجبور باشیم خود را جای «جودی ابوت» ِ بابا لنگ دراز بگذاریم و خانم «لیپت» هنگام یواشکی برداشتن شیرینی از روی میز پشت دستمان بزند با همه وجود درکش می کردیم. «جودی» انتقام همه مان را از این دنیا و آدمهایش گرفت و همه اش را، همه این کارها را با «جودی» بودنش انجام داد.
امروز همه ی گاهی خوب بودن هایمان به خاطر نقوش به جا مانده از تلخی های زندگی و عشق و نفرت و بخششی ست که از آن زمانی که بعد از تمام شدن کلاسهای مدرسه، با عجله به خانه می آمدیم و دست و رو نشسته، پای تلویزیون می نشستیم تا موسیقی والس ایتالیایی الاصل «بچه های مدرسه والت» روی عنوان بندی کارتون، که تصاویری از معماری ایتالیایی شهر و منظره غروب دلگیر رودخانه میان آن بود شروع شود، با ظرافتی استادانه بر قلب و روحمان حک شده. امروز هم با دیدن هر فیلم ایتالیایی، نا خودآگاه به یاد » آقای پریونی» با آن عینک یک چشمی اش می افتم که داستان هایی که سر کلاس تعریف می کرد ظاهرا روی همه اثر داشت به جز» فرانچی». اما حالا می بینم که همان فرانچی هم بهتر از من ِ این دوره از زندگی ام، قادر به درک آن داستان ها بود. هنگامی که با دیدن بچه های مدرسه والت و تماشای صحنه ای که «انریکو» زیر نور شمع خاطرات ِ روزش را یادداشت می کرد، آرزو می کردم من هم زمانی بتوانم آنگونه به نگارش خاطراتم بپردازم هیچگاه تصور نمی کردم که روزی در وبلاگ خود با حسرت به نوشتن و توصیف همان صحنه مشغول شوم.
دوست داشتم خانه ام مثل «استرلینگ» بود، یک کلبه چوبی وسط انبوهی از درختان، دوست داشتم صبح ها مثل او سوار دوچرخه شوم و داد بزنم » رامکال»…
اگر سوزانا وگارا را نشناسیم حتما يكي از به ياد ماندني ترين آثارش، آهنگ تیتراژ «باخانمان«، داستان زندگی «پرین» اولین دختری که بر خلاف دیگر داستان های ژاپنی دنبال مادرش نمی گشت، را می شناسیم، همان دختری که سگی به نام بارون داشت که وقتی خمیازه می کشید، لااوبالی گری و بی خیالی را با تمام وجود در چهره اش می دیدیم.
تماشای دودی که از دودکش خانه ای بیرون می آید در کجا می تواند به معنای زندگی و خانواده باشد آنچنان که در صحنه های «مهاجران» بود؟ دود دودکش را که می دیدی می دانستی که یا نهار آماده است یا «کلارا» دارد کیک می پزد، بازیگوشی های «کیت» هم با آن صورت کک و مکی یا «لوسی می» با آن چهره معصوم و زیبا چیزی جز جریان داشتن زندگی در میانه سختی را به ذهن تداعی نمی کرد.
«حنا» هم با آن چارقد کهنه اش، هنگامی که در تیتراژ، پشت چرخ نخ ریسی در میان سیلان انبوه برگهای پاییزی و به همراهش آن موسیقی ناب و زیبا ظاهر می شد گاهی فراموش می کردیم که با دختر کوچکی طرف هستیم، اما هنگامی که شیطنت هایش را با پاکوتاه می دیدیم تازه یادمان می افتاد که او هم کودکی ست که مثل ما از بازی کردن لذت می برد.
کودک که بودم با تماشای «خانواده دکتر ارنست» آرزو می کردم کاش روزی به شمال بروم، سوار بر قایقی شوم، قایقم ساحل را گم کند و از جزیره ای ناشناخته سر در آورم تا همه آن صدفهای خوراکی و میوه های عجیب و غریب اما کوچک و آبدار و زندگی در آن خانه درختی را تجربه کنم، و حال می بینم که سالهاست سوار بر قایق شکسته ی بزرگسالی، گمگشته در طوفان ِ روزمرگي ها، به این سمت و آن سمت می روم، اما نه تنها هيچ سرزمین رویایی که حتی هیچ جزیره ناشناخته ای هم یافت نمی شود که مامنم باشد.
یا «هاچ زنبور عسل» که اولین شخصیت کارتونی بود که به دنبال مادرش می گشت و هیچگاه تصور نمی کردم زمانی مجبور باشم هر روز هم کلامی و همزیستی با همان حشرات هیولایی که هاچ در مسیر یافتن مادرش با آنها برخورد می کرد را تاب آورم.
یا یک نغمه سرخ پوستی، یک چشمه با آب سرد و زلال، هوای سبک، کوه و جنگل و خورشید و به دنبالش «بلفی و لیلی بیت«…
شاهزاده کوچولوی سنت اگزوپری، این اثر بزرگ قرن را اگر هم کسی نخوانده باشد، فکر نمی کنم کسی از دهه شصتی ها یافت شود که با یاد آوری صحنه های ناب «مسافر کوچولو» با آن لباس آبی و کمربند سیاه رنگ و گل رز زیبایش یا شنیدن موسیقی آن، مفهوم «رام كردن» و «ایجاد علاقه کردن» را با تک تک سلولهایش حس نکند.
اگر یاد گرفته ایم که گاهی از ساده ترین ها، از نوشیدن لیوانی آب، از تماشای نیمکتی رنگ و رو رفته در پارک یا بالا رفتن مورچه ای از دیوار لذت ببریم، به خاطر یاد آوری لذت های ساده ای است که «پسر شجاع» از گشت و گذار در جنگل می برد، دوره ای که وقتی آن سورتمه پرنده با اسب بالدار سفیدش و دنباله ای از ستاره های درخشان شروع به حرکت می کرد و صورت پسر شجاع و خانم کوچولو که با هم حرف می زدند تمام تصویر را پر می کرد و بعد چرخیدن آن ها در دایره های نورانی و تصویر وحشت زده روباه کوچولو می آمد که به دکل چوبی قایق چنگ زده بود دیگر هیچ چیز از دنیا نمی خواستیم.
اگر گاهی به یاد می آوريم که شگفتی ها در دنیا آنقدر زیاد اند که جایی برای زندگی خارج از شگفتی و لذت وجود ندارد، دلیلی جز دیدن چهره «دختر مهربان» با آن موهای طلایی، مهربان و پاک ژاندارک گونه ندارد. دختری که همیشه در حال غش و ضعف بود و آن زمان که کودکی بیش نبودم گاهی آنچنان غرق حرکات ظریف او در دنیای عجیبش میشدم و آنچنان حقیقی می پنداشتمش که ناخودآگاه آرزو می کردم ای کاش می توانستم برای لحظاتی کنارش دراز بکشم، موهایش را بو کنم و بینی کوچکش را ببوسم. «ممول» هم که با آن دستهای تپل و صورتی رنگ، خوردنی تر از همه بود و یا اسکار، پاشا، تند پا، جهانگرد یا پدر بزرگ که جز هنگامی که شگفت زده می شد نمی توانستیم چشمهایش را از ورای ابروهای پر پشتش ببینیم.
چیزی که کمتر می توان فراموشش کرد رویاهای بلند مدت دوران کودکی ست، «یونیکو» اسب تک شاخ را اولین بار که تماشایش کردم آنچنان موسیقی اش مرا مسحور خود نمود که از آن به بعد همواره تلویزیون را به امید شنیدن دوباره آن موسیقی، یا حتی شنیدن نوایی شبیه آن تماشا می کردم و تا مدت ها چادر گلدار مادرم مرا به یاد باد غرب و بارانی مشکی پدرم مرا به یاد باد شب می انداخت.
کوزت و ژان وال ژان در «بینوایان» که اصلا خود ماییم، و دغدغه ها و وحشت ها و در به دری ها در فضای مالیخولیای تیره ی «دختری به نام نل» که دغدغه و وحشت و در به دری اکنون ماست، آنگونه كه آن هنگام که ملودی ِ «گرین اسلیوز» (موسیقی کارتون دختری به نام نل) را روی پیانو اجرا می کنم، بیش از آنکه به یاد آن قمارهای بی فرجام پدربزرگ نل بیفتم، آس هاي از دست رفته ي قمار زندگي خود را به ياد مي آورم.
«خاله ریزه» با آن خنده ها و مهربانی هایش، «گوش مروارید» یا «هاکلبری فين» که رویای سفر با یک کلک کوچک روی رودخانه را به سرم انداخت، «افسانه سه برادر»، «پپرو پسر کوهستان» و کمی عقب تر، «تام و جری» و «گالیور» و «یوگی» با آن وقار و لباس برازنده و دوستانش، «گوریل انگوری» و «لوک خوش شانس» آن گاو چران همیشه تنها، «دامبو» فیل کوچک با آن گوشهای درازش که همین امروز هرگاه به یاد صحنه هایش می افتم تمامی آن لحظات رخوت انگیز و سراسر شادی روزهای عید و لحظه شماری برای تماشای فیلم های سینمایی کارتونی به یادم می آید. و «بامبی» بچه آهوی کوچکی که در جنگل در کنار دوستانش تلاش می کرد اطرافش را بهتر بشناسد و هرگاه تصویری از این کارتون را تماشا می کنم فضایی فرامادی همانند نقاشی های زنده در فیلم «نسخه سحر آمیز» که می شد قدم به درونشان نهاد در ذهنم تداعی می شود، به گونه ای که انگار می توانم وارد آن جنگل شوم و با بامبی، این بچه آهوی زیبا همراه شوم و آنچه آن تصویر ساده را که پروانه ای کوچک روی دم بامبو نشسته در نظرم زنده و سحر آمیز می کند نه قلمی جادویی همانند قلم فیلم نسخه سحر آمیز که روح جادویی سادگی ها و لذت های خاك خورده کودکی ست.
خیلی از کارتون ها را شرط می بندم به یاد هم نمی آورید مگر صحنه ای از آن را ببینید: اصلا «رابرت» یادتان هست؟ همان که نماد روزمره گی های زندگی بزرگسالانه مان بود و همیشه هنگام خوردن سوپ کراواتش درون سوپ می افتاد؟ یا «خپل» آن گربه سیاه تنبل که گونه ای حس پشت پا زدن به دنیا و وابستگی هایش را در ما تداعی می کرد، یا «کوتلاس» که ظاهری ساده داشت و دو بعدی اما در حقیقت حاوی همه ابعاد زیبایی شناختی و فلسفی این جهان بود.
هنوز آهنگ «پرنده ای به نام وتو وتو» در حافظه ام جولان مي دهد، آنگونه که خود وتو وتو در آسمان پر می کشید. همان پرنده اسرار آمیزی که به سرعت تکثیر و تبدیل به هزاران وتو وتو مثل خودش می شد.
«لولک و بولک» و داستانهایشان به همراه «رکسی«، آن سگ بی آلایش و همیشه خندان با آن چشم های دگمه ای معصوم که با وجود اینکه تمام دغدغه اش در همه قسمت ها رسیدن به یک تکه استخوان بود اما این ماجرای به ظاهر تکراری ِ جستجوی استخوان در هر قسمت محور اندیشه هایی بس ژرف و بی انتها می شد، و یا «بنر» سنجابی که برایش مهم نبود که مادرش یک گربه است و آنچنان شاد بود که جز رنگ نارنجی اش به هیچ رنگ دیگری نمی توانستی تصورش کنی…
«موش کور«، «باغچه سبزیجات» ، «فانوس دریایی» یا «مداد جادو» یا «کلارگل«، «وروجک و آقای نجار»، «ملوان زبل» و «کارآگاه گجت»، «مورچه و مورچه خوار»، «مارکوپولو»، «بارباپاپا» و بال…بالتازار…بال…بالتازار بالتازار…

پی نوشت 1- هنوز هم آرزو دارم یک فنجان قهوه داغ با «پت پستچی» بخورم.

پي نوشت 2 – آهنگ هاي پیشنهادی دانلودی.

پی نوشت 3- این روزها کمی خسته ام…

50 پاسخ

  1. ستیغ

    نمیدونم این خصیصه توی همه ی نسل ها هست یا فقط برای ما دهه شصتی هاست که اینقدر پر رونق شده؟
    این نوستالژی هایی که گاه و بیگاه به سراغمان می آید بعضی ها را آزار میدهند و به بعضی ها مستی ناب میدهند.
    اما بزرگترین درد این نوستالژی ها این است که همچون نقشی بر سنگ بر روح و جانمان نبشته شده اند و نمیتوانیم از شرشان خلاص شویم. مثل سرطانی بدخیم به جان بچه های یک نسل افتاده.
    هنوز آرزوی یک ظهر گرم تابستانی را دارم و کفشهایی که مادر مخفی کرده که بمانم در خانه و پاهایی که سوختن روی آسفالت را ترجیح میدهد به ماندن. چه شد که حالا مانده ایم بی هدف؟
    موفق باشید و ممنون از یادآوری هزار باره ی خاطراتمان

    9 اوت 2010 در 9:27 ق.ظ.

  2. تمام روزهای خوب زندگی ام را مزه مزه کردم …به راستی داشتانهای کودکی ما کجا و این هیولاهای زشت کودکان حال کجا ؟؟؟ ار بخوام حسم رو در مورد تک تک این داستانها بگم اندازه س تا روزنامه میشه …

    این پستت خیلی خوب بود خیلی…

    9 اوت 2010 در 3:43 ب.ظ.

  3. این پست یک پست قدیمی نبود ؟

    9 اوت 2010 در 8:57 ب.ظ.

  4. نه انگار فرق داشت

    9 اوت 2010 در 9:28 ب.ظ.

  5. داغونم کردی سامان!
    کاش » کنا» بودم توی همون جزیزه ی ناشناخته
    نمی تونم قطرات اشکم رو نشونت بدم سامان
    بدجوری دلتنگ اون روزها و اون آدم ها و شخصیت های کارتونی ای شدم که تمام آمال و آرزوم بودند
    کاش با یکی از اونها بودم و در هزارتوی همون کوچه پس کوچه ها و باغ ها مزارع شون گم میشدم
    دلم برای «بنر» تنگ شده
    دلم «رمی» می خواد!

    10 اوت 2010 در 11:03 ق.ظ.

  6. یاد بچگی هام افتادم…بعضی وقتها احساس می کنم از دوران کودکیم بیزارم وبعضی اوقات برعکس…حسرت ثانیه به ثانیه اش رو میخورم…یاد زمانی که کتاب ماجراهای امیل»پسر بچه شرور روسی» رو میخوندم و تمام رویام این بود که امیل باشم…خوشحالم از آشنایی با شما..

    10 اوت 2010 در 11:14 ق.ظ.

  7. سيمين

    . . .
    همين سه تا كافيست.مطمئنم…..
    اگر قرار به فهميدن باشد حتما كافيست.

    10 اوت 2010 در 12:30 ب.ظ.

  8. to hame inai ke gofti pat v mat ro ja andakhti
    vase man khoshan ham khatereie khob daram bahashon ham lezat mibaram az sadegishon
    va to inaiy ke gofti aghaie najaro miparastam!

    11 اوت 2010 در 1:28 ق.ظ.

  9. اونقدر نوشته هات و دوست دارم که با یک نگاه به عنوانش تمام متن تو ذهنم شروع به حرکت می کنه با این حال اینبار با یه نگاه جدید می خونم …

    11 اوت 2010 در 11:55 ق.ظ.

  10. دلم همیشه برای هاچ می سوخت هیچوقت نتونستم آن کارتون و ببینم .

    گذشته رو دوست دارم با خوبی هاش و بدی هاش .

    11 اوت 2010 در 1:08 ب.ظ.

  11. پريسا

    آخ…آخ كه چقدر به دلم نشست
    از زبان من حرف ميزدي انگار
    آخ كه چقدر دلم گرفت وقتي گفتي : «هنوز هم آرزو دارم یک فنجان قهوه داغ با “پت پستچي بخورم.»
    ميدوني من هم از اين آرزوهاي محال كم ندارم. اگه بدوني چقدر دلم براي حنا تنگ شده، چقدر دلم ميخواد يه روز صبح زود باهاش برم به اون طبيعت بكر و قشنگي كه گاو هارو ميبرد براي چرا.
    اگه بدوني چقدر دلم ميخواد تو قايق هاكلبري فين بشينم و پارو بزنم به هيچ جا نرسم.
    ميدوني بديش چيه؟ اينكه ديگه از تماشاي همه ي اين كارتونا ديگه مثل قبل لذت نمي بريم. اين كودكي بود كه بهمون لذت ميداد و اينكه يه هفته براش انتظار بكشيم. روزهائي كه ديگه هيچ وقت بر نمي گردن.
    شايد براي همينه كه فروغ ميگه: خداحافظ هفت سالگي ، اي لحظه ي شگفت عظيمت…
    آخ…آخ كه چقدر دلم گرفت….

    11 اوت 2010 در 9:06 ب.ظ.

  12. این باراز کتاب فروشی 2 کتاب خریدم …
    حسنی ما1 بره داشت …
    خروس نگو 1 ساعت …

    امروز هم تلویزیون 1 کارتون نشون داد : علی کوچولو … این مرد کوچک … اینم باباشه ، بابای علی . . .

    12 اوت 2010 در 9:23 ق.ظ.

  13. دلم گرفت مدت ها بود كه اين حرفها ته دلم مونده بود! چقدر اون زمان ها با صفا بود! چقدر روياهاي كودكي ما قشنگ بود! دلم براي تك تك كارتون هاي كودكيم تنگ شده!حس غريبيِ! خوشحالم كساني هم مثل من هستند!

    12 اوت 2010 در 4:28 ب.ظ.

  14. دوباره خواندم

    12 اوت 2010 در 10:28 ب.ظ.

  15. به احترامشو ن کلاه از سر برمیدارم
    خوبه نوستالژیک شدی

    13 اوت 2010 در 9:26 ق.ظ.

  16. پسر این پست واقعا خدایِ به‌تمام معنا بود و مجبورم کرد با این‌سرعتِ هویج مراتبِ قدردانی رو ادا کنم. دمت‌داغ رفیق!

    چاکریم.

    13 اوت 2010 در 10:01 ب.ظ.

  17. چقدر روشنی خوبست
    و من چقدر دلم می خواهد
    که یحیی
    یک چار چرخه داشته باشد
    و یک چراغ زنبوری
    و من چقدر دلم می خواهد
    که روی چار چرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم
    و دور میدان محمدیه بچرخم
    آخ …
    چقدر دور میدان چرخیدن خوبست
    چقدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
    چقدر باغ ملی رفتن خوبست
    چقدر مزه ی پپسی خوبست
    چقدر سینمای فردین خوبست
    و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم می آید
    و من چقدر دلم می خواهد
    که گیس دختر سید جواد را بکشم
    «فروغ»

    و من چقدر «حنا» را دوست داشتم p:)

    14 اوت 2010 در 6:03 ب.ظ.

  18. بچه که بودم» الفی اتکینز «رو خیلی دوست داشتم.الفی با اون دوست خیالیش!
    فکر کن سامی؟ آدم یه دوستی داشته باشه که همیشه باهاش حرف بزنه و جز خودش هیچ کس نتونه اونو ببینه!
    بعضی آرزوها به قول گروه نویسنده مستند»راز» می تونن به حقیقت برسن!مگه نه؟

    15 اوت 2010 در 6:14 ق.ظ.

  19. یادش به خیر سامی! بچه که بودیم چه دلای بزرگی داشتیم حالا که بزرگیم چه دلتنگیم …
    کاش دلامون به بزرگی بچگی بود .کاش همون بچه بودیم که تو جمع گریه می کردیم. بزرگ شدیم تو خلوتم نمی تونیم گریه کنیم. یادته بچه بودیم راحت دلمون نمیشکست حالا که بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه !
    بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم!
    بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم همه یکسان بودن بزرگ که شدیم قضاوتای درست و غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه !کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم .
    اون موقع ها اگه با کسی دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون می مونه و آشتی نمی کنیم .
    یادمه با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم حالا حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه .
    بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیزا بود بزرگ که شدیم کوچیکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزاست.
    تو بچگی موقع بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی !
    بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم …

    حیف !حیف !بچه که بودیم بچه بودیم !حالا بزرگ که نشدیم هیچ ،دیگه همون بچه هم نیستیم…:-(

    15 اوت 2010 در 6:26 ق.ظ.

  20. آپم رفیق قدیمی…

    15 اوت 2010 در 6:27 ق.ظ.

  21. زیبا بود و لذت بخش با غمی کمرنگ مثل همه نوشتالژی های دیگر .
    ممنون .

    15 اوت 2010 در 3:28 ب.ظ.

  22. صدای کوچه ، صدای پرنده ها ، صدای گمشدن توپهای ماهوتی و هیاهوی گریزان کودکان و رقص بادکنک ها ، تصویری از دوران کودکیم را به یاد می یاره . خانه قدیمی امان در آن محله صمیمی شهر ، حس بودن با آب رونده جوی و همجواری با همسایه هایی که از نزدیک ؛ گرمای مهرشو ن رو حس می کردم .
    من با خواندن این پست زیبا ، خودمو همون دخترکی دیدم که روزهای خوش کودکی را بدون هیچ دغدغه ای گذروند که با حس تمام طبیعت در آمیخته بود .

    15 اوت 2010 در 11:20 ب.ظ.

  23. دوباره دارم می خوانم

    16 اوت 2010 در 4:01 ب.ظ.

  24. آخرش مجبور خواهی شد یکدست ماریو با من بازی کنی.

    17 اوت 2010 در 7:26 ب.ظ.

  25. بیا سامان برو حال کن!
    http://music.tak3da.ir/static-20.html

    17 اوت 2010 در 7:35 ب.ظ.

  26. درود
    عرض شود کههههههههههه…
    بله…به نظر میاد لینک شدید
    و اینکه اگر مایل بودید با باران لینکم کنید
    بازم لذت بردم
    بدرود

    18 اوت 2010 در 12:27 ب.ظ.

  27. من کودکی ام را سر گردنه گذراندم.
    و حالا بعد از گذشت پنجاه و اندی سال از کودکی ام هنوز گاهی برمی گردم به همان گردنه و دوست دارم چیزهای بیشتری به یاد بیاورم. که چرا سپهر تمام کرم هایی که از خاک بیرون اآورده بودم را زیر پا له کرد و چرا من یک روزه تمام جوجه های مغازه ی سر پیچ را انداختم توی خمره ی بزرگ ترشی و فرار کردم. چرا دوست داشتم مورچه های بزرگ را با ذره بین بکشم و چرا به شدت مایل بودم ته کفش هایم را با تیغ صورت تراشی پاره کنم و بدون کف کفش راه بروم؟؟؟؟!!
    نوستالژی ها دست از سرم بر نمی دارند بس که کشتمشان!
    ما وامدار آینده ایم، گذشته را باید با تمام پاره گی ها رها کنیم جوان.

    18 اوت 2010 در 2:07 ب.ظ.

  28. آقا کم مونده بود که اشک ما دربیاد.عالی بود

    19 اوت 2010 در 3:57 ق.ظ.

  29. هیچ وقت این ها برام نوستالژی نبوده!چرایش را نمیدانم ولی وقتی اطرافیان و دوستان هم سن و سال از کارتون ها و ضخصیت های کودکی شان میگویند من چیزی ندارم برای گفتن!

    19 اوت 2010 در 10:14 ق.ظ.

  30. با یک به روزم دوست عزیز

    19 اوت 2010 در 2:27 ب.ظ.

  31. درود بر شما
    بروزم
    تشریف بیارید
    بدرود

    19 اوت 2010 در 8:07 ب.ظ.

  32. من

    فوق العاده بود.

    19 اوت 2010 در 8:58 ب.ظ.

  33. آپم رفیق

    20 اوت 2010 در 9:48 ق.ظ.

  34. وقتی که بچه بودم پرواز یک بادبادک می بردت از بام های سحرخیزی پلک تا نارنجزاران خورشید
    وقتی که بچه بودم خوبی زنی بود که بوی سیگار می داد و اشک های درشتش از پشت عینک با قرآن می آمیخت
    آه آن روزهای رنگین
    آه ان روزهای کوتاه
    وقتی که بچه بودم آب و زمین و هوا بیشتر بود و جیرجیرک شب ها در خاموشی ماه آواز می خواند
    وقتی که بچه بودم در هر هزاران و یک شب یک قصه بس بود تا خواب و بیداری خوابناکت سرشار باشد
    آه آن روزهای رنگین
    آه ان روزهای کوتاه
    آه آن روزهای رنگین
    آه آن فاصله های کوتاه
    آن روزها آدم بزرگ ها و زاغ های فراق این سان فراوان نبودند
    وقتی که بچه بودم مردم نبودند
    آن روزها وقتی که من بچه بودم غم بود اما…….
    آن روزها آدم بزرگ ها و زاغ های فراق این سان فراوان نبودند
    وقتی که بچه بودم مردم نبودند
    آن روزها وقتی که من بچه بودم غم بود اما کم بود…………….

    20 اوت 2010 در 2:13 ب.ظ.

  35. بسیار زیبا بود…..اول که شروع به خوندن کردم با خودم فکر کردم که این موضوع دیگه کمی تکراری شده… اما خوشحالم که تا تهش رو خوندم…. درمورد «روبرت» باید بگم که همیشه تو ذهنمه….و این روزها بیش تر…..این روزها که همه در گذشته هامون زنده ایم…..یه فیلم شاهکار کارتونی رو هم اضافه کنم که اسمش یادم نیست ولی مطمئنم که حاضرم هزاربار دیگه هم از دیدنش لذت ببرم…. اون روباهه که تو بچگی پدرو مادرش رو از دست می ده و یه روباه پیر- که صدای جاودان زنده یاد»عزت الله مقبلی» روش حرف می زد و گرمای خاصی بهش می داد – بزرگش می کنه و بعد عاشق یه روباه خوشگل می شه که آدما اسیرش می کنن……کی یادشه؟

    20 اوت 2010 در 3:46 ب.ظ.

  36. سيمين

    ووك(wook)كوچولو!
    اسمش ووك كوچولو بود….

    21 اوت 2010 در 9:21 ق.ظ.

  37. چه زیبا
    با این پستِت به دنیای بچه گی هایم سفر کردم کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدم

    21 اوت 2010 در 5:27 ب.ظ.

  38. عينكم را گرد ميكنم
    تا كسي مثل خودم گوشه ي كادر نيفتد!!!

    22 اوت 2010 در 4:14 ب.ظ.

  39. بهار

    سوزی با چشمهای دگمه ای!

    17 نوامبر 2010 در 2:09 ق.ظ.

  40. مریم

    ممنون از نوشته زیبای شما
    مرور این خاطرات انقدر لذت بخش بود که دلم نیومد این ویدیو را براتون پست نکنم
    خانم جولی اندروز بعد از حدود سه دهه سال گذشته دوباره بر روی صحنه رفتند و این ویدیویی از اجرای ایشون هست

    [video src="http://www.filefactory.com/file/b44faaf/n/Videos_Julie_Andrews_HD_.mp4" /]

    17 نوامبر 2010 در 7:32 ق.ظ.

  41. هادی

    قلقلک مغزی کارتون بازای قدیم، خیلی جواب داد!!
    مرسی

    17 نوامبر 2010 در 11:10 ق.ظ.

  42. ستاره

    با همه ی زیبایی اش تلخی این روزها رو بیشتر به رخ کشید. هنوز نفهمیدم چون دیکه ممولی نیس دنیا انقدر زشت شده یا چون دنیا زشت شده ممول هم رفته

    17 نوامبر 2010 در 11:15 ق.ظ.

  43. بازتاب: تمام کارتون هایی که دوست میداشتم. | دست نوشته هاي وبلاگ نويس ها !

  44. دلارام

    روزگار كودكي برنگردد دريغا…

    18 نوامبر 2010 در 9:35 ق.ظ.

  45. بهار

    اگه اجازه بدی میخوام به مناسبت هفته یادآوری کارتون های دوران کودکی با اسم وبلاگ خودت توی فیس بوک شیرش کنم…

    20 نوامبر 2010 در 9:08 ق.ظ.

  46. سعيد

    من را واقعآ به گريه انداخت اما در عوض كمي ارام شدم فكر ميكنم احتياج داشتم به اين گريه

    20 نوامبر 2010 در 9:38 ق.ظ.

  47. nasser

    shahkar bood, shahkar. do bar poshte sare ham khoonam. ghalaet paydaar.

    21 نوامبر 2010 در 12:09 ب.ظ.

  48. pooya

    من این مطالب رو که میبینم غبطه میخورم که چرا بچه که بودم کارتون دوست نداشتم ! واقعا دوست نداشتم ! البته یه چیزایی نگاه میکردم ولی نه مثل بچه های دیگه , تنها کارتونی که یادمه خیلی دوست داشتم و قبل از اینکه شروع بشه میشستم پای تلویزیون , فوتبالیست ها بود …
    اگه برگردم به بچگی حتما به زور هم که شده کارتون نگاه میکنم …!

    23 نوامبر 2010 در 4:24 ب.ظ.

  49. زهره

    فوقوالعاده بود.لذت بردم.تمام این چیزهایی که شما رو کاغذ اوردید حرفای همیشگیه ذهنمه.اما هیجوقت نتونسم مثل شما اینقدر زیبا بیان کنم.خیلی خوشحالم که دهه 60ام.

    24 نوامبر 2010 در 9:57 ق.ظ.

  50. toofan

    سلام مرسي از اين نوشته عالي من دنبال يه کارتونم. هموني که يه کرم ته جاه صدا ميزد: منم من جنگجوي بزرگ فرزند دلير جنگل آنکه سرزمينهاي زيادي وا فتح کرده بدانيد که من از همه برترم و کل جنگلو ميترسوند تا اينکه فکر کنم يه خرگوش فهميد که اين آقا ديوه يه کرم ناقابله و دستشو رو کرد .اينو يادت مياد؟بهم خبر بده ممنون ميشم

    7 دسامبر 2010 در 8:23 ب.ظ.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s