نوشته های کوتاه یک پیانیست غیر حرفه ای

دلـ ـ ـقـ ـ ـک


( یک )
دختر جوان که به توصیه پزشک معالج خود، برای جلوگیری از شدت یافتن افسردگیش به سیرک آمده بود، نشسته بر جایگاه تماشاچیان در حالیکه موهای خرمایی و بلند از پشت بسته شده اش را از شانه چپ به جلو انداخته بود و پیراهنی به رنگ نیلی روشن با دگمه های سپید به تن داشت، با دقت حرکات دلقک را که کت مشکی و پیراهن سفید و شلوار گشاد آبی رنگی پوشیده بود و با دماغ گنده قرمز رنگ، حرکات دست و پا و به زمین خوردن های پی در پی، تماشاچیان را به خنده وامیداشت زیر نظر داشت. دخترک نشسته در ردیف نخست، در نزدیکترین فاصله به سکوی دایره ای شکل اجرای برنامه ها، همه حواسش بر چهره دلقک که با رنگی یکدست سفید پوشیده شده بود تمرکز داشت. با خود می اندیشید که در پس این همه رنگ و لعاب و این دماغ عظیم قرمز رنگ، چگونه چهره ای نهفته است. تلاش می کرد از آن فاصله چهره حقیقی اما پنهان دلقک را با دنبال کردن حرکات لب ها، ابروان و چشمها و جابجا شدن های چروک های صورت تشخیص دهد. به یاد تصاویر چاپلین افتاد که همواره با نگاه کردنشان، گویی به سالها دور، آن زمان که چارلی پیاده روهای لندن را با آن کلاه و عصا و کفش هایش طی می کرد پرتاب میشد و تماشای تصاویر حقیقی از زندگی چاپلین، تصاویری که او را با موهای سپید در کنار خانواده اش نشان می داد، لذتی از جنس همان لذتی را به او تزریق می کرد که نویسنده این متن، بیمارگونه از تماشای افق های دور یک کوهستان پوشیده از برف نصیبش می شود، گویی این دو از یک سرچشمه واحدند: لذت از ابهام و خیالپردازی نسبت به آنچه که نمی بینیم و تلاش می کنیم خلقش کنیم، لذت از کوشش برای درک بوی اودکلون چالری یا چینش وسائل کلبه ای که پنهان در پس درختان کاج کوهستان پوشیده از برف دیده نمی شود.
دلقک در یکی از آخرین حرکات نمایشی اش، جایی در نزدیک ترین نقطه به تماشاگران، نگاهش به نگاه دخترک گره خورد. دخترک، گویی فرصتی مناسب به دست آورده باشد تلاش کرد به عمق نگاه مرد پی ببرد، در آن فاصله نزدیک توانست برای چند لحظه به خطوط چهره دلقک دقیق گردد. آنچه باز شناخت مرد جوانی بود با چهره کشیده و استخوانی، گونه های برجسته و لبانی که با وجود ظاهر جذاب قادر نبودند دندانهای خرگوشی دلقک را بپوشانند. او را جذاب یافت. در لحظه آخر دستانش را بالا آورد تا برای دلقک تکان دهد، اما دلقک فرصت هیچگونه حرکت یا مکث اضافه ای را در کنار دیگر حرکات نمایشی اش نداشت و پس از چرخشی به سمت میانه دایره صحنه را ترک کرد.

( دو )
– توی این سن، افسردگی برایت خیلی زوده جوون. قطعا یک سری دارو برات می نویسم اما این رو بدون کسی که می تونه در درجه اول بهت کمک کنه خودتی. ما آدما باید تلاش کنیم شادی رو پیدا کنیم.
مرد جوان بی حرکت به صحبت های دکتر گوش می داد. دکتر ادامه داد:
– سعی کن از وقایع غمگین دور باشی، به سمت شادی ها برو.
و پس از مکثی به ناگاه فریاد زد:
– سیرک مرد جوان، سیرک، چرا که نه. خوب گوش کن، چند هفته ای میشه که یه سیرک در حومه شهر برپا شده، من چند روز پیش خانواده خودم رو برای تماشا بردم…
و در حالیکه قهقهه میزد:
… مخصوصا دلقک سیرک، نمایش بی نظیری رو اجرا می کنه که همه رو به خنده میندازه. پیشنهاد می کنم یک شب برای تماشای برنامه های سیرک به اونجا بری.
مرد جوان لبخندی زد و لحظاتی بعد از مطب دکتر خارج شد. در آستانه درب خروجی ساختمان که قرار گرفت به ناگاه چشمش به دختر جوانی با موهای خرمایی و بلند از پشت بسته شده و پیراهنی نیلی با دگمه های سفید افتاد که از کمی دورتر به آنجا نزدیک می شد. گام هایش را دنبال کرد. دخترک به ورودی مطلب، جاییکه مرد جوان ایستاده بود رسید و متوجه نگاهش شد، نگاه مردی با چهره کشیده و استخوانی، گونه های برجسته و لبانی که با وجود ظاهر جذاب قادر نبودند دندانهای خرگوشی اش را بپوشانند.

====================
دانلود ترانه Exilada del sur

19 پاسخ

  1. saman karet daram…addam kon lotfan harche saritar…mamnun

    17 ژوئیه 2010 در 11:16 ق.ظ.

  2. نویسنده این متن…

    self-reference!

    *)

    Well done!
    🙂

    17 ژوئیه 2010 در 1:29 ب.ظ.

  3. ما همه دلقک هایی هستیم با خطوطی آشنا در صورتهایمان …و زندگیمان یک سیرک بزرگ است ..و اطرافیانمان دکترهایی که ما را نمی شناسند…

    17 ژوئیه 2010 در 6:06 ب.ظ.

  4. سامان عزيز گه گاه مي آيم مي خوانمت .بي كلامي… اين بار هم اگر نوشتمت به پاس ياداشتي بود كه گذاشتي….

    18 ژوئیه 2010 در 6:16 ق.ظ.

  5. هرچند پرداختن به زندگی یک دلقک در ادبیات موضوعی نخ نما شده محسوب میشه اما من از ساختار قوی و پر احساس نوشتت در قسمت اول لذت بردم ،تنها چیزی که باعث شد کمی از فضای اول فاصله بگیرم قسمت دوم داستان بود!
    احساس کردم یه بخش اضافی واسه یه هَپی اندینگ به سبک فیلم فارسی ِ!
    یعنی چی؟یعنی این که تو می تونستی داستان رو تو همون پارت اول تمومش کنی و انتهای داستان و چگونگی شکل گرفتن اون رو به خواننده واگذار کنی همینطوری که الان هست!بدون هیچ عیب و نقصی!اما وقتی قسمت دوم داستان رو میاری نه تنها ساختار زبانی ِتوصیفیت تغییر می کنه، بلکه دیگه به خواننده فرصت نمی دی تا کمی با تخیلات ذهنی خودش تو خلسه ی ناب داستانت غرق بشه و فضا سازی های خودش رو هم به تجربه تو اضافه کنه!
    یه نکته دیگه که به نظرم باید اضافه کنم این ِ که بعد از این جمله:»لذت از ابهام و خیالپردازی نسبت به آنچه که نمی بینیم و تلاش می کنیم خلقش کنیم، لذت از کوشش برای درک بوی اودکلون چالری یا چینش وسائل کلبه ای که پنهان در پس درختان کاج کوهستان پوشیده از برف دیده نمی شود.»
    یه جمله ربط وابستگی لازمه تا به این جمله برسه:»دلقک در یکی از آخرین حرکات نمایشی اش، جایی در نزدیک ترین نقطه به تماشاگران، نگاهش به نگاه دخترک گره خورد….»
    نمی دونم شاید هم اشتباه می کنم ولی یه بار مرورش کن ببین یه جورایی کات نداره انگاری به هم چسبیده است و خواننده باید دنبال یه سری کلمه برای به هم رسیدن این دو جمله بگرده!
    راستی از تصویرپست اول به همون اندازه لذت بردم که از داستان!
    جسارتم رو ببخش دوست قدیمی اگه با قلم شتابزده ام به نقد داستانت پرداختم.
    ============================
    سامان: اگه همه مثل تو دقیق می خوندن و نقد می کردن، حتی یه آدم بی استعدادی مثل من به یک نویسنده بزرگ تبدیل میشد. ممنون شبنم عزیز.

    18 ژوئیه 2010 در 10:00 ق.ظ.

  6. با خوندن پستت به یاد رمان «عقاید یک دلقک»اثر جاودان «هانریش بل » افتادم.این کتاب حاوی نکات ارزشمند و حائز اهمیتی بود که در این مقال نمی گنجه فقط به قسمت کوچیکی از اون که خیلی دوست داشتم بسنده می کنم تا کسانی که این کتاب رو نخوندن به سراغش برن و با عشق بخوننش.
    تو قسمتی از داستان شنير که در غم از دست دادن ماری به سر می‌برد، پس از اجرای ناموفق خودش، به بن، يعنی منزلش برمی گرده،اون که به شدت محتاج کمک ِ، دفترچه‌ی تلفن خودش رو باز می کنه تا شايد بتونه کسی رو پيدا کنه و از اون کمک بگيره و همين دفترچه‌ی تلفن واسطه‌ی معرفی شخصيت‌های مختلف داستان می‌شه، که بيش‌تر اين شخصيت‌ها، کشيش‌های کاتوليک و از دوستای ماری هستن.
    هاينريش بل تو اين کتاب، به شدت مبلغين کاتوليک و نحوه‌ی ارشاد اون ها رو مورد انتقاد قرار می ده که قسمتی از اين انتقادها در قالب مکالمه‌ی تلفنی بين دلقک و اسقف صورت میگیره که میگه:
    «… وقتی آدم وعظ‌های شما را گوش می‌دهد، خيال می‌کند که قلبی به بزرگی و پهنای بادبان دکل کشتی داريد، اما شما فقط می‌توانيد در سالن انتظار هتل‌ها پرسه بزنيد و مردم را فريب بدهيد. در حالی که من دارم جان می‌کنم و عرق می‌ريزم تا لقمه نانی دربياورم، شما با همسر من به گفتگو می‌پردازيد و بدون گوش دادن به حرف دل من، او را از راه به در می‌کنيد. به اين می‌گويند تزوير، ريا، حرکت ناصادقانه…. در کتاب شما حرف از آب زلال است، چرا سعی نمی‌کنيد به جای کنياک تقلبی از اين آب به مردم بدهيد…».

    18 ژوئیه 2010 در 10:19 ق.ظ.

  7. چه خوب تموم شد .
    چه آهنگ ِ خوشبخت کننده‌ای :+

    18 ژوئیه 2010 در 4:02 ب.ظ.

  8. اول از همه بگم که انتخاب عکست عالی بود. از قسمت اول کارت لذت بردم مثل همه ی کارهات . پرداخت به جزییات رو خیلی خوب از دل کلیات بیرون می کشی ولی قسمت دوم کارت منو یاد یه داستان قدیمی انداخت یعنی بیش از حد به اون شبیه بود و باعث تعجم شد که چرا اینو اضافه کردی اینجای کار کاملأ حق من خواننده رو زیر پا گذاشتی و فرصتی برای فکر کردن به خواننده ندادی.ولی باز هم کارت رو دوست داشتم🙂

    18 ژوئیه 2010 در 9:24 ب.ظ.

  9. ستیغ

    من زیاد وارد نیستم تو این زمینه ولی داستان کوتاه مخصوصا برای فضایی مثل اینترنت و وبلاگ و در کشوری مثل ایران که هنوز خیلی ها هزینه برای زمان استفاده از اینترنت میپردازند، چیزی در حدود 200 تا 400 کلمه میتونه باشه. بیشتر از این رو نمیشه عمومی در نظر گرفت. ولی در داستان شما که از نظر نوشتار و فضا سازی قوی هم بود، خیلی بیش از اندازه به جزییات پرداختید. من به شخصه یاد رمان های رئالیستی می افتم که تا نخ نما شدن سر آستین کت یک شخصیت رو هم به دید خواننده میاره.
    یک مطلب دیگه اینکه: در قسمت اول و در میانه ش یک حالتی به من دست داد. اینکه مثلا داری تو یک خیابان قدم میزنی کلی از ساختمان ها و جزییات ساختمان گفتی تا من بفهمم این خیابان چه جور جاییه. به یکباره من خودم رو در فضایی بدون جسم میبینم. این همون جایی بود که:
    «به یاد تصاویر چاپلین افتاد که همواره با نگاه کردنشان، گویی به سالها دور، آن زمان که چارلی پیاده روهای لندن را با آن کلاه و عصا و کفش هایش طی می کرد پرتاب میشد و تماشای تصاویر حقیقی از زندگی چاپلین، تصاویری که او را با موهای سپید در کنار خانواده اش نشان می داد، لذتی از جنس همان لذتی را به او تزریق می کرد که نویسنده این متن، بیمارگونه از تماشای افق های دور یک کوهستان پوشیده از برف نصیبش می شود، گویی این دو از یک سرچشمه واحدند: لذت از ابهام و خیالپردازی نسبت به آنچه که نمی بینیم و تلاش می کنیم خلقش کنیم، لذت از کوشش برای درک بوی اودکلون چالری یا چینش وسائل کلبه ای که پنهان در پس درختان کاج کوهستان پوشیده از برف دیده نمی شود.»
    این متن اومد. خیلی طولانی شد این قسمت. فکر میکنم خلاصه تر هم میشد این داستان رو تموم کرد.
    موفق باشید

    19 ژوئیه 2010 در 9:52 ب.ظ.

  10. فارغ از نگاه و گونه ی نگاه هانریش بل است
    و البته شکی نیست که اسم به همان سمت و سو می رود
    فکر می کنم برای بار 10 یا 11 باشد که قسمت اول رو می خوانم
    چون قسمت دوم در ذهن من حک شده بود
    ولی نوع بیان جزئیات در گونه اول خاص نوشتن تو است
    و خودت خوب می دانی چیست

    روشنائی را در پس درد جوی

    هادی

    20 ژوئیه 2010 در 1:46 ب.ظ.

  11. درود دوست!

    بخش «یکم» خیلی خوب بود…..کامل….و بی نقص
    بخش «دوم» رو با این که از نیمه ش آخرش رو حدس زدم به خاطر حس تناقض گرات دوست داشتم… عصیان ظریف یک هنرمند….. در باره ی تکراری بودن احتمالیش هم نظر و یا حساسیتی ندارم.

    درباره ی کم نیومدنت هم ملالی نیست جز کم اومدنت (:

    و با فرهاد به دیروزهام.

    20 ژوئیه 2010 در 6:48 ب.ظ.

  12. سلام سامان عزيز
    خيلي خوشحالم كه اينجا دوباره راه افتاد
    به نظرت عجيب نيست كه از رفع فيلتر اينجا، منو بي خبر گذاشتي؟!
    داستان دلقك و آن دخترك مو خرمايي ِ پيرهن نيلي ِ دكمه سپيد ! رو خوندم
    برام جذاب بود و البته چفت و بست قسمت اول با قسمت دوم ظاهرن با يه نقيصه ي يك خطي مواجه هست كه فكر مي كنم اگه برطرف شه منتقدي حتي با مشخصات خانم ِ «شبنم» هم نتونه مثل هميشه مو رو از ماست بكشه بيرون!
    يكي از دوستان شمالي ام كه الان واسه خودش رييس انجمن شعر و ادبيات هم شده قبل ترها درباره ي بعضي از نيمچه نوشته ها و نيمچه داستان هام بهم گفته بود كه نبايد نتيجه ي داستان رو اينقدر واضح و به اصطلاح «رو» به پايان برسوني.
    اينبار با مطلب شبنم درباره پارت دوم داستان موافقم!
    از يه نكته هم نبايد غافل شد كه در انتهاي پارت اول خيلي خوب و شايد هم براي اولين بار خودت رو و در واقع عقايد و برداشت هاي شخصي خودت رو به داستان اضافه كردي به نحوي كه احساس زايد بودن اين بخش به مخاطب منتقل نمي شه هرچند باز هم مي گم اگه قراره پارت دوم وجود داشته باشه، اي كاش با يه جمله پارت اول رو به پارت دوم متصل مي كردي تا يكپارچگي داستان به طور كامل حفظ مي شد.

    20 ژوئیه 2010 در 8:27 ب.ظ.

  13. …افسوس هرچه کردم مردم بفهمند،خندیدند…
    چارلی چاپلین

    به بدون مرز پیوند شدی پسر یخی !

    21 ژوئیه 2010 در 10:55 ق.ظ.

  14. اما سامان من تو گودر لايكم بهش دادم ..

    21 ژوئیه 2010 در 11:05 ق.ظ.

  15. به یاد زندگی چاپلین افتادم، مردی که جهانی را به خنده وا می داشت و از افسردگی رنج می برد، در نوشته ات غم بزرگی است که همگان به دنبال جواب آن می گردیم و مطلقا هیچ کس جوابش را نمی داند، کار ِ مرد جوان در جستجوی شادی شبیه به جستجوی خدا از یک راهبه است، راهبه جواب را نمی داند حتی اگر راهبه خوبی باشد.

    21 ژوئیه 2010 در 3:00 ب.ظ.

  16. همون پست قبلیه که ..

    21 ژوئیه 2010 در 6:10 ب.ظ.

  17. کاش امید تو قلب دختر نمی مرد و کسی و که سرچشمه ی شادی می دید دقیقا جایی که خودش برای درمان رفته بود نمی دید .اما اون قسمتی که دلقک خیره ی چشمان دختر شد و دختر هم در قسمت اول نشانه ی یک حس و یا یک درد مشترک بود .باید بخندیم دلقک وار تا دیگران به خنده های ما زندگی کنند .
    دلقک داستانت مرد قابل احترامی است چون هنوز دلقک است .با همه ی دردهاش .
    هر دو قسمت داستانت با هم ارزشمند بود
    .

    24 ژوئیه 2010 در 8:12 ب.ظ.

  18. آدرس جدیدم
    http://saburaneh.wordpress.com

    اونجا منتظر دیدنتونم .فراموشم نکنید .

    25 ژوئیه 2010 در 8:09 ب.ظ.

  19. So, you wanna be a great writer. Good. It is highly good to be ambitious. I
    am ambitious when it comes to non-fiction writing.

    I am familiarizing myself with sudden fiction/fast fiction. I have read some Persian blogs by Persian authors who published books. You write better than they do. i mean it. I am sorry for them for I dislike their verbal discourse. Their texts in their blogs are full of rude and impolite themes and expressions. And they write nonsense.

    I am truly fond of «visual images» And mostly I come here to study your choice of images and then your choice of words.

    The first and last beautiful piece i read in your blogs is http://pesare–yakhi.blogfa.com/post-75.aspx

    The rest of your pieces give the impression that you do not live in Iran.

    Very spiritual text! Very creative use of images!

    Your creativity in that lovely piece concerning images is called «image modality» by semioticians.

    But, I blame you for using that ugly and unbearable image you used along with Charles Bukowski’s words. That image reduced the beauty of those words.

    Remember: We you choose an image you 1. position yourself, 2. position the viewer, and 3. position the person in the image.

    Positioning: That is how females and males are located in visual and verbal discourse.

    You employ sound and image along with the verbal text in a neat way. You have a creative mind. I wish you luck and success. May Allah be with you in all aspects of your life.

    Congratulations on the Auspicious Occasion of
    the Birth of Imam Mahdi (A.S.), by the way.

    P.S. I leave my comment in English for the main reason that I type Farsi very, very slowly. Are you improving your English? (smile).

    .

    26 ژوئیه 2010 در 6:07 ق.ظ.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s