نوشته های کوتاه یک پیانیست غیر حرفه ای

سه دوست…


 

دو پيرزن اشك هايشان را پاك كردند. عكاس جوان نگاهي به تصوير پشت سرشان انداخت. براي خارج كردنشان از فضايي كه در آن غرق بودند، فرياد زد: «خوب خانوما، حالا ژست بگيرين،‌ درست مثل زمانيكه در اسكادران بوديد و براي انجام يه ماموريت مهم آماده مي شديد…» يكي از پيرزنها گل سرخي را كنار دستش،‌ در برابر صندلي خالي روبروي ميز قرار داد. عكاس جوان غرقه در چين و شكن هاي پوست دو زن، غرقه در بود و نبودها، پيرزنها و گل سرخها، زمان و خاطرات، احساس كرد كه مي خواهد بگريد، اما تلاش كرد بر خود مسلط شود. «خوب،‌ آماده ايد؟… يك… دو… سه…»

تصوير شماره (1)

===================================

تصوير شماره (2)

==================================

پي نوشت I : اين تصاوير حقيقي هستند. براي بزرگتر شدن مي توانيد روي آنها كليك كنيد.
پي نوشت II : آهنگ پست «یک اسپرم زیر آفتاب» از آيات زميني به نظرم براي اين پست مناسب آمد. دانلود ترانه Dreaming Light

پي نوشت III : در صورتي كه با كليك روي تصاوير با پيام فيلتر مواجه شديد،‌ وبلاگ را در FireFox باز كنيد.

56 پاسخ

  1. واقعا حقیقت زندگی چیه که فقط یه مدت کوتاهی هستیم و باز باید بریم..اونم نه با شادی..با کلی حسرت و خاطرات و جدا شدن از دوستان..این عکس آدمو میبره تو فکر..چون خودمونم به این سرنوشت گرفتار میشیم!..وقتی بهش فکر میکنم خیلی ناراحت میشم..چون دوست ندارم از کسی و جایی که دوست دارم جدا بشم و برم زیر خاک!..مخصوصا اینکه تمایلی به حوری های اون دنیا ندارم و نمیدونم چی در انتظارمه!!

    یوسف

    12 مه 2010 در 12:38 ب.ظ.

  2. بی نظیــــر بود سامان….هم عکس ها هم حکایت ….هم تصور سالهایی که بین این دو عکس گذشته …چیزی زیادی ندارم که بگم …فقط دلتنگ شدم…دلتنگ سالها و دوستانی که فرصت بودن را باهم نداشتیم …

    12 مه 2010 در 1:30 ب.ظ.

  3. اوه سامان
    اوههه دوست من
    اوهه دوست نازنین من

    12 مه 2010 در 3:08 ب.ظ.

  4. جالب ناک بود.

    12 مه 2010 در 3:23 ب.ظ.

  5. واقعا وقتی آدم فکرش رو می کنه که چطور خاطراتی به خاطرات خاطرات تبدیل می شن حس نوستالوژی عجیبی نسبت به اشتیاقش به زندگی دست می ده .

    12 مه 2010 در 4:47 ب.ظ.

  6. حیف آدم ها که در عکس ها جا می مانند…

    12 مه 2010 در 4:52 ب.ظ.

  7. مثلِ همیشه عالی… البته فکر نمی‌کنم تگِ «داستانِ کوتاه» مناسبش باشه!

    12 مه 2010 در 4:58 ب.ظ.

  8. هنوز غرق در طوفانــــــــــــــــــــم
    فعلا سکوت می کنم در برابر ِ جملاتت …

    12 مه 2010 در 7:56 ب.ظ.

  9. ….. آماده اید؟…یک….دو…..سه…..
    چشمش کمی خیس شده بود….. نه برای گل سرخی که روبروی صندلی خالی خودنمایی می کرد……
    یاد روزی افتاد که کودک بود……. و آدم بزرگ هایی که گل های سرخ بر گورهای بی جسد پدر و مادرش که در بمباران سال 1941 اسکادران متفقین کشته شده بودند می گذاشتند….. و او و مادربزرگ را در اشک هایشان وا می نهادند……

    « دیگر چه فرقی می کند…..»….با خود اندیشید…… آب بینی کمی خیسش را بالا کشید….. «خوب خانم ها برای یه عکس دیگه آماده اید؟….. همگی بگید چیییییززز»……
    و زندگی همچنان ادامه داشت……..

    12 مه 2010 در 8:26 ب.ظ.

  10. ….. آماده اید؟…یک….دو…..سه…..
    چشمش کمی خیس شده بود….. نه برای گل سرخی که روبروی صندلی خالی خودنمایی می کرد……
    یاد روزی افتاد که کودک بود……. و آدم بزرگ هایی که گل های سرخ بر گورهای بی جسد پدر و مادرش که در بمباران سال 1941 اسکادران متفقین کشته شده بودند می گذاشتند….. و او و مادربزرگ را در اشک هایشان وا می نهادند……

    « دیگر چه فرقی می کند…..»….با خود اندیشید…… آب بینی کمی خیسش را بالا کشید….. «خوب خانم ها برای یه عکس دیگه آماده اید؟….. همگی بگید چیییییززز»……
    و زندگی همچنان ادامه داشت………

    12 مه 2010 در 8:28 ب.ظ.

  11. توی این زمین خراب شده روی هرچی کلیک کنی فیلتره، حالا یا با فایرفاکس یا بی اون!!
    عجب پست دراماتیکی بود!
    کلی فاز غم گرفتم!!!

    12 مه 2010 در 9:49 ب.ظ.

  12. به فاصله ی دو عکس گذشت یک عمر ولی زندگی ای با شکوه .
    چین و چروکی ندیدم چشمانی آرام ولبریز از غرور دیدم و این یعنی یک زندگی.

    13 مه 2010 در 6:00 ق.ظ.

  13. mehr

    وای از دست دادن یه دوست خوب برا همیشه بنظرم فاجعه اس…

    13 مه 2010 در 9:15 ق.ظ.

  14. همیشه حس نوستالژی عکسها را دوست داشتم،عکسهای سیاه و سفیدی که ازگذشته های دور حرف می زند.اما با دیدن این عکسها دلم گرفت،یکباره به تصویر چهارم و شاید هم پنجمی فکر کردم که یک روز!!!!!!
    چه کسی می داند که درتصویرچهارمی که روی دیوار بالای سر میزش تصویر دو زن وجود دارد تنها یک زن میبینیم ویا دیگر هیچ زنی وجود نخواهد داشت که به یک ماموریت مهم با آنانی که دوست می داشت در اسکادران بیاندیشدوژست بگیرد؟
    آه سامی چقدر دلم گرفت…:-(

    13 مه 2010 در 2:42 ب.ظ.

  15. mamnoon babat ahangi ke moarefi kardi va ahange latne khode neveshtat

    13 مه 2010 در 6:42 ب.ظ.

  16. من هم بغضم گرفت …
    اما بيخيال اين فقط يه بازيه ، بازيِ روزگار!
    1
    2
    3

    14 مه 2010 در 12:27 ب.ظ.

  17. اگه وجود کسی رو که در قاب عکس بهترین خاطراتت با تو بوده به ناگاه ، دیگه حس نکنی … تب تلخی سر تا پاتو فرا می گیره که هیچ چی نمی تونه اون سوز درونی رو آرومش کنه …

    دعوتتون می کنم به وبم تا ازکلکسیون آثار معماران برتر دنیا دیدن کنید ،

    14 مه 2010 در 7:59 ب.ظ.

  18. عالی بود.

    15 مه 2010 در 5:30 ب.ظ.

  19. یک لحظه فانی
    در یک عکس ماندگار
    بیا باهم عکس بگیریم

    16 مه 2010 در 10:19 ق.ظ.

  20. تا هر وقت که نرده های میان شب من و هیچ دیگران شکسته شود

    16 مه 2010 در 12:41 ب.ظ.

  21. من و کوله پشتی

    سلام !
    امرور 26 اردیبهشت بود .
    برام بدترین روز بود . خاطرات 5 سال، امروز در جلوی چشمانم سپری شد و همش بهش فکر می کردم
    حتی به جایی که روزه 1 آشنایی بود رفتم . شاید اونو اونجا ببینم . اما . . .
    اونم نه زنگی زد نه چیزه دیگه ایی . برام سخته . می خوام بنویسم اما نمی تونم . می خوام فریاد بزنم اونم نمی تونم . اما اینو خوب می دونم که اون دست به قلمه خوبی داره و خوب می نویسه .
    ولی هیچ وقت از خودش ننوشت . از درداش از این که اون چه طور تحمل کرد و هیچی نگفت . . .
    بهش بگین بنویسه شاید حرف شمارو گوش کنه . نوشته هاتونو دوست دارم . شما هم از خودتون بگید . بس نیست از اشخاص دیگه ایی صحبت کردید و نوشتیت . فضای وب لاگتون خیلی سردو بی روح شده از زندگی تون بگبد . بزارید آدمها باهاتون راحتتر باشن و دردودل کنن . بزارید با نوشتن آدمها خودشونو خالی کنن 😦

    16 مه 2010 در 11:43 ب.ظ.

  22. این پستت یه جوریم کرد، میدونم چه حسیه اما انگاری دارم ازش فرار می کنم. شاید اگه شب بود … ولش.
    قشنگ بود

    17 مه 2010 در 7:21 ق.ظ.

  23. پستت من رو یاد خودم و خواهرم انداخت.وقتی 5سال پیش موقع غروب خورشید کنار دریا با هم عکس گرفتیم اون موقع من فقط 11 سالم بود
    وبهار امسال..موقع غروب خورشید…کنار دریا…مادرم ازم عکس انداخت…1..2..3..
    من بزرگ شدم ولی جای دستای خواهرم که رو شونم بود تو عکس خالیه
    فرکانس زندگی خواهر من خیلی خیلی کوتاه بود

    17 مه 2010 در 9:15 ق.ظ.

  24. عکسا فوق‌العادن
    یاد این شعر شاملو افتادم که خطاب به معشوقش می‌گه «آینه‌ای در برابر آینه‌ات می‌گذارم، تا از تو ابدیتی بسازم»
    ولی جدا حقیقت کدومه؟ کثرت این عکس‌ها، یا لااقل کثرت ِ امکان ِ این عکس‌ها، آدمو به وحشت می‌ندازه.
    اونچه من می‌بینم یه زمان بی‌نهایته که هر اپیزودش یه تراژدی رو توضیح می‌ده.
    جدی می‌گم
    عکسا فوق‌العاده بودن

    17 مه 2010 در 10:08 ق.ظ.

  25. عالي بود عالي.حظ كردم.ممنون پسر.

    18 مه 2010 در 7:44 ق.ظ.

  26. سلام دوست من
    براي نوشته هاي خود ارزش قائل بشيد همونطور كه خودتونم ميدونيد خيلي روش كار كرديد پس حيف نيست بزاريد از قالب هم لذت ببرند اينطوري تعداد بازديداتون زياد ميشه و نگران قيمت نباشيد فقط سفارش دهيد اسكين هاي ما را در هيجا پيدا نخواهيد كرد دو چيز باعث جذب بازديدكننده ميشه 1 نوشته خوب 2 قالب خوب…و بخاطر گرافيك خوب زياد جذب ميشوند روي خودتان امتحان كنيد توي كدام وب ها بيشتر ميرويد و بيشتر گشت ميزنيد..اسكين هاي ما را در هيجا پيدا نخواهيد كرد تك و ناب هستند و شما اولين ميشيد با ما تك ميشويد ….حتي اگر اسكين وب سايتي هم مد نظر هست بگيد ما آن را با تمام امكاناتش براي شما طراحي و ترجمه ميكنيم حتي php.سفارش دهيد ونگران قيمت نباشيد……

    اگه موافق بوديد
    ما را با نام
    قالب هاي JAY-Rch يا قالب هاي نفرين شده
    لينک کنيد

    منتظريم
    تا بعد
    بدروود

    18 مه 2010 در 9:07 ق.ظ.

  27. از پیانو خوشم میاد، ساز خوش صداییه، می خواستم ببینم شاید بخواهیم با هم همکاری هایی بکنیم البته اگه قابل دوست داشتن باشه کارم.
    این لینکی که می زارم از ساخته های خودمه،خودم هم خوندمش. یکی از همین دوستای وبلاگی هم ترانه کار رو گفته،نمی دونم میشه اسمشو آهنگ گذاشت یا نه ، یه کار آماتوریه. اما اول به آهنگی که توی این پست گذاشته بودی گوش دادم تا ببینم تا چه حد از نظر سلیقه هماهنگیم. خوشحال میشم همکاری کنیم البته اگه دوست داشتین.
    http://www.4shared.com/file/142140297/a2b52461/basse_-_Mohammad_norouzi.html

    18 مه 2010 در 9:44 ق.ظ.

  28. چقدر دلم گرفت..
    جاری شدم در جریان زندگی..

    18 مه 2010 در 10:17 ق.ظ.

  29. یکی دو تا پست توی وبلاگ قبلی ات بود که من خیلی دوستشان داشتم اما حالا هرچی میگردم نیست.

    18 مه 2010 در 1:28 ب.ظ.

  30. با «هیچ‌کس برای فریاد مورچه‌ها آرشه نمی‌کشد..» به روزم..

    18 مه 2010 در 3:04 ب.ظ.

  31. زندگی به همین سادگیه!!!!

    سامان عزیز اجازه می دی لینکت کنم؟

    18 مه 2010 در 6:00 ب.ظ.

  32. خیلی ممنون!

    19 مه 2010 در 5:43 ق.ظ.

  33. راستش نه.. احساس می کنم اومدم پایین.. البته قبلی ها رو هم که می خونم بازم چنگی به دلم نمیزنه..

    نمی دونم.
    ممنونم که هستی. هنوز اون نوشته ات یادمه که گفته بودی ادامه بدم. و در این ادامه دادن ها تجربیاتی رو خواهم داشت که واقعا ناب اند. بارها تجربه اش کردم. و ازت ممنونم.

    19 مه 2010 در 6:22 ق.ظ.

  34. حس عجیبی آمیخته با ترس داشتم

    راستی که زمان چه زود می گذرد

    صندلی خالی در عکس دوم متاثرم کرد

    19 مه 2010 در 9:32 ق.ظ.

  35. دارم به حرف شبنم و تصویر سوم و چارم فکر میکنم .یه تصویر آدم رو تا کجا ها که نمیبره!
    راستی منم وردپرسی شدم

    19 مه 2010 در 9:50 ق.ظ.

  36. چند شعر از شاعران آلماني بخون در وبلاگ من سامان عزيز .

    20 مه 2010 در 12:20 ب.ظ.

  37. و تو روزنامه هایت را در شهر ِ من نمی فروشی و تو همواره روی صندلی ات نشسته ای و روزنامه فروش ها را دید می زنی و تو آنقدر دید می زنی که همه چیز را مستقل از آنچه دیگران می بینند ببینی.

    21 مه 2010 در 8:49 ب.ظ.

  38. عمر ها می گذرند … تیرگی ها تیرگی ها تیرگی!!!

    22 مه 2010 در 6:39 ق.ظ.

  39. سلام
    ممنون از بابت تبريك
    «جهان هولوگرافيك» رو پارسال يكي از دوستان روزنامه نگار در روز تولدم بهم هديه داد و من كلي از خوندنش لذت بردم
    ممنونم باز و به اميد روزي كه ببينمت

    22 مه 2010 در 2:15 ب.ظ.

  40. بغض سنگینم اینجا اشک شد پسر !

    24 مه 2010 در 11:29 ق.ظ.

  41. گل سرخ را به دوست بدهیم،نه به جای دوست.

    24 مه 2010 در 2:55 ب.ظ.

  42. BehraD

    همیشه از نوشته هات لذت بردم .. همیشه عالی بودن

    25 مه 2010 در 5:54 ب.ظ.

  43. نظرت توی داستانک نگارش منو به اینجا کشوند… سبک نوشتنت رو دوست داشتم، داستان کوتاه ت رو که خوندم و عکسای زیرش رو که دیدم فهمیدم اشتباه نیومدم. موفق باشی:-)

    25 مه 2010 در 7:36 ب.ظ.

  44. يه سر بيا اتاق ِ «آب»‍ی، يه كار كوچولو دارم با همه‌تون.

    26 مه 2010 در 8:53 ب.ظ.

  45. Quite interestingly and/or uninterestingly, death is a recurrent theme in nearly most of the pieces you publish(ed) in your blogs. That has prompted me to post something on death too.

    Good luck,

    27 مه 2010 در 6:17 ق.ظ.

  46. یاد یه جمله از گابریل گارسیا مارکز افتادم که دوست داشتم اینجا بنویسم :
    » دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام باتو بودن پیدا می کنم . »
    می خواستم این جمله رو اینطور تغییرش بدم که :
    نوشته ها تو دوست دارم ، نه به خاطر قلم زیبای تو بلکه به خاطر نوع شخصیتی که در هنگام خوندنشون پیدا می کنم .

    28 مه 2010 در 11:49 ق.ظ.

  47. این منو یاد شعرحسین پناهی انداخت : همه چی از یاد آدم میره مگه یادش که همیشه یادشه…

    28 مه 2010 در 6:17 ب.ظ.

  48. Fogholade bod!
    Ie alame khosham omad!
    Man khili vaght bod sar nazadam,vase tosiat khili mamnon,hatman mikhonam!

    28 مه 2010 در 9:32 ب.ظ.

  49. آره نبودم البته گاهی بودن آدمامثل نبودنه و گاهی نبودن مثل بودنه!! کابوس که همیشه هست . این روزا تو بیداری کابوس می بینم!بازم به من سر بزن🙂

    29 مه 2010 در 1:43 ب.ظ.

  50. فکرر نمی کنم احتیاجی به بزرگ تر دیدن این عکس ها باشد…
    اندازه ی عکس بر دیوار ،
    در هر مقیاسی مناسب است .
    پسر عمو

    29 مه 2010 در 6:46 ب.ظ.

  51. • از استاد ایلیا میم رام الله چه می دانی؟
    برای آشنايي بیشتر با زندگي ، آموزه ها و فعاليت‌هاي استاد ايليا رام الله (پيمان فتاحي) ؛ رهبر دربندجمعيت معنوي ال ياسين می توانی به سایت زیر مراجعه کنی
    http://www.ostad-iliya.org

    http://www.ayahra.org آخرین اخبارحقوق بشری دراین سایت دنبال کنید

    30 مه 2010 در 5:16 ب.ظ.

  52. آشکارترین موضوعها بازم یه راز بزرگند
    مثل راز آفرینش
    هر چی بیشتر میخونی
    کمتر بهش پی میبری

    جدیدن به موضوعاتی فراتر از جسم و زمان بر خوردم
    خوبه که گاهی همه مسائلو با منطق رشی نکنی

    گاهی به جسم
    مکان
    و زمان فکر نکنی
    رها بشی و از محدودیت خارج بشی

    من عاشق این رازهای آشکارم

    2 ژوئن 2010 در 5:18 ق.ظ.

  53. نیستی دوست وبلاگی…؟

    9 ژوئن 2010 در 6:50 ق.ظ.

  54. اینجا
    اطراف من

    دلم جایی رو میخواد که دیوار نداشته باشه
    و کسی هم به خلوتم سرک نکشه

    10 ژوئن 2010 در 4:55 ق.ظ.

  55. سلام . نمیدونم چجوری رسیدم اینجا . اما خداییش خوب حایی اومدم …

    10 ژوئن 2010 در 11:34 ق.ظ.

  56. خیلی ادم رو تو فکر میببره، شاید هم برای من و امثال من، ناامیدی رو به ارمغان بیاره که چقدر کم وقت دارم تا به زندگی ایده آل ام برسم…

    12 ژوئن 2010 در 12:05 ب.ظ.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s