نوشته های کوتاه یک پیانیست غیر حرفه ای

recreational vehicle


  

می گفت یک نقشه و یک  recreational vehicle  برایم کافیست. دائم السفر بود. می گفت اینطوری فرصت بیشتری برای زندگی کردن دارم.

در یک غروب سرد زمستان که در وان پر از آب داغ حمام مشغول لذت بردن از خواندن روزنامه عصر و دود کردن سیگار و نوشیدن قهوه گرم بودم، تلفن همراهم زنگ زد و بهم خبر دادند که او را در جاده ای کوهستانی در کوه های آلپ، با کناره هایی زیبا و پوشیده از برف، جایی نزدیکی های کلبه ی هایدی و پدربزرگش پیدا کردند، بنزین ماشینش تمام شده بود، پیاده شده بود تا باکش را پر کند که خرسی به او حمله می کند. تنها چیزی که از او پیدا کردند تکه های لباسش بود…

دارم فکر می کنم ایده یک نقشه و یک recreational vehicle ایده خوبی ست به شرطی که یک اسلحه دو لول هم همراه داشته باشیم و هر جا که بنزین ماشینمان تمام می شود پیاده نشویم…

47 پاسخ

  1. به نظر من ما انسانها هرگز نمی تونیم معادله پیچیده چگونگی هستی و نیستی رو حل کنیم!
    اگه قرار باشه تو در یه زمان مشخص و در یه جای از پیش تعیین شده به انتهای خط برسی حتی با تفنگ دو لول هم سرنوشتت همونی که پیرمرد برات نوشته…:-)

    23 ژانویه 2010 در 7:47 ق.ظ.

    • اگر اینطور باشد، یعنی اون پیرمرد سرنوشت ما رو از قبل نوشته باشد پس تکلیف اختیار و آزادی چی میشه اونوقت؟ راستش به طور کلی شخصا اعتقادی به سرنوشت و تقدیر ندارم…

      23 ژانویه 2010 در 8:01 ق.ظ.

  2. بعضی روزها یک مسئله ذهنم رو سخت به خودش مشغول می کنه این که اگر با پیشرفت دانش عمر انسان دائمی بشه آیا باز هم به خدا نیاز هست؟!…

    23 ژانویه 2010 در 7:50 ق.ظ.

  3. پستت ذهنم رو مشغول کرده،به یاد تفسیر استاد مطهری درباره مرگ افتادم که در جایی خوندمش که می گفت:
    مرگ ، نسبی است .اشكال مرگ از اينجا پيدا شده كه آن را نيستی پنداشته‏اند و حال آنكه‏ مرگ برای انسان نيستی نيست ، تحول و تطور است ، غروب از يك نشئه و طلوع در نشئه ديگر است ، به تعبير ديگر ، مرگ نيستی است ولی نه نيستی‏ مطلق بلكه نيستی نسبی ، يعنی نيستی در يك نشئه و هستی در نشئه ديگر .
    انسان مرگ مطلق ندارد . مرگ ، از دست دادن يك حالت و بدست آوردن‏ يك حالت ديگر است و مانند هر تحول ديگری فناء نسبی است . وقتی خاك‏ تبديل به گياه می‏شود ، مرگ او رخ می‏دهد ولی مرگ مطلق نيست ، خاك ، شكل سابق و خواص پيشين خود را از دست داده و ديگر آن تجلی و ظهوری را كه در صورت جمادی داشت ندارد ، ولی اگر از يك حالت و وضع مرده است ، در وضع و حالت ديگری زندگی يافته است …

    23 ژانویه 2010 در 8:02 ق.ظ.

  4. در کتاب اصول كافى، ج 1، ص 147 – 148 اشاره شده که:
    يَمْحُوا اللَّهُ مَايَشَاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتَابِ،یعنی خداوند محو و نابود مى‏كند و يا ثابت و استوار نگاه مى‏دارد آن چه را بخواهد و نزد اوست ريشه تمام مقدورات.

    بنابراین از عالى‏ترين مفاهيم قرآن و معارف اسلامى، موضوع امكان تغيير و دگرگون ساختن تقدير و سرنوشت ِ و اين كه انسان مى‏تونه قسمتى از سرنوشت خودش رو با رفتار و كردار خودش دگرگون کنه و اين همون مسأله (بداء) است كه در كتاب‏هاى عقايد و مذاهب درباره اون به گستردگى بحث شده و بحث دربارش نیاز به یه کافه دنج،دوفنجون قهوه،چند نخ سیگار داره که در اولین فرصت بهش مراجعه می کنیم و این قضیه رو با هم به چالش می کشونیم…:-)

    23 ژانویه 2010 در 8:23 ق.ظ.

  5. ساناز

    یه اسلحه خوب می خوام معرفی کنم:حرکت کردن در ابعاد موازی زمان….همین کافیه..با داشتم این اسلحه مرگ هم دیگه بی معنیه.چیزی نیست به جز انتقال به بعد بالاتر

    23 ژانویه 2010 در 8:26 ق.ظ.

  6. من معتقدم که همه سرنوشت انسانها از پیش رقم خورده و بعضی موقعا که از بعضی حوادث زنده بیرون میاییم بازم تو لیست اون روز نبودیم .البته اینا فقط کلمات هستند که ما باهاشون بازی میکنیم و چون توجیهی نمیشه واسه اون پیدا کرد و در واقع اسم دیگه ای نمیشه روش گذاشت همه بهش میگن قسمت و تقدیر !
    بعضی وقتا بعضی دوستان میگن این که دست خودمونه که خودمون رو بندازیم جلوی ماشین یا نندازیم پس قسمت چی میشه؟ اونوقت من تو ذهنم این مطلب میگذره که این کار فرد هم توی سرنوشتش نوشته شده به طوری که خیلی ها ممکنه به قول ما از روی تشک بیان رو فرش (از رو نالین روی قالی)و پاشون بشکنه ولی یه نفر می بینی تو یه تصادف هیچ طوریش نمیشه و اینها همش حساب کتابی داره که …
    دقیقا یه مطلب جالبی فکر کنم در مورد 11 سپتامبر توی همین فضای مجازی خوندم که نوشته بود افرادی که تو اون حادثه زنده مونده بودن اونایی بودن که یا دیر از خواب بیدار شده بودن یا به سرویس نرسیده بودن یا مرخصی بودن یا…اینا همش حساب کتاب شده از طرف خداوند ِ…
    تا حالا شده که بخوای بری سفر ولی هنوز خارج نشده ماشینت خراب بشه و کلی هم سر خدا غر بزنی که این چه وقت خراب شدن بود؟ ولی خبر نداری که قرار بوده یه حادثه ای اتفاق بیوفته که اون روز تو از لیست باید حذف میشدی…!
    می دونی سامی گاهی انسان با کارای خودش قسمت خودش رو از طرف خدا تغییر میده و خدا بهش فرصت های دیگه ای واسه زندگی میده اما به هر حال تصمیم گیرنده نهایی خداوند ِ…

    بقیه اش باشه واسه کافه همیشگی…

    23 ژانویه 2010 در 8:38 ق.ظ.

  7. اگه هایدی نرفته بود شهر پیش کلارا..
    حتما کمکش می کرد..
    حتما کمکش می کرد از این به بعد با خرس در نیفته ..
    بره بشینه تو ماشینش و بذاره خرس با یکی مثل خودش کشتی بگیره ..
    نه اینکه ترسوشه ها ..
    نه ..دشمنشو بشناسه و بعد بخواد دفاع کنه از خودش..
    آه هایدی..
    تو هم مثل معتقدی سرنوشت از پیش تعیین نشده . مگه نه؟
    تو رفتی همینو به کلارا یاد بدی
    وگرنه می نشست رو صندلی می گفت این سرنوشت منه

    23 ژانویه 2010 در 9:00 ق.ظ.

  8. نازنین 1987

    من فکر می کنم اون هیچ نیازی به دولول نداشت چون اگه اون زندگی و انتخاب کرده حتما این مرگم حدس می زده اتفاقا به نظرم خیلی قشنگه این مردن چون اون تا زنده بوده اون مسیری و رفته که می خواسته و این فوق العاده است
    .
    .
    .
    سامان خان مطلب جالبی بود
    جدا لذت بردم

    23 ژانویه 2010 در 9:53 ق.ظ.

  9. شقایق

    نه هرچه آبی, میشود آسمان
    نه هر چه سبز,باغستان
    می گذرد رنگ گذر زمان از موهایت
    تپش دریا از نگاهت
    و شانه ها از بار زندگی خم
    آنک که خنجری تندروار جستن میگیرد
    در کوچه پس کوچه های شایعه ای آشنا
    آن دم که اعتمادی ورشکسته
    به گلوگاهی بی جنبش آویزان میگردد
    وضیافت مرگ نزدیک
    یا پشت پرده اشکی
    واژه خوشبختی گمان میکنم که هاشور میخورد
    ومزین میکند غمی نو رسیده بهار را
    به تو میگوید:
    از یاد مبر که
    نه هر چه آبی میشود آسمان!
    نه هر چه سبز باغستان!

    23 ژانویه 2010 در 11:43 ق.ظ.

  10. ف.ک

    به یاد فیلم into the wild افتادم …

    23 ژانویه 2010 در 7:05 ب.ظ.

  11. در راستاي جواب شبنم مي خوام بنویسم.
    من شخصا به تقدیر اعتقادی ندارم اما گاهی اوقات اتفاقهایی می افته که واقعا براشون هیچ توجیهی نیست. مثلا فردی در یک روز به صورتهای مختلف از پیش تعیین نشده ای انقدر برنامه اش تغیير می کنه که نهایتا در مسیری فوت می کنه. در حالي که اصلا قرار نبوده اون جا باشه اما انگار همه چیز دست به دست هم داده.
    توجیهی براش ندارم.
    نمی دونم. شاید اون پیرمرد هم اگه تفنگ داشت و حتی خرس رو هم می زد، یک خرس دیگه به خون خواهی می اومد…

    24 ژانویه 2010 در 6:32 ق.ظ.

  12. عجب حكايتي…….

    24 ژانویه 2010 در 8:49 ق.ظ.

  13. منم اگه می رفتم بی اسلحه می رفتم
    آخه می خواستم زندگی کنم، نه جنگ حتی اگه برای زندگی باشه

    دوس داشتم مینیمالتونو، بخاطر مرگ زیبای قهرمانتون

    24 ژانویه 2010 در 10:39 ق.ظ.

  14. خوندم
    خوشم اومد
    فكركنم زياد سيگار مي كشي
    اره؟
    ==========
    اگر خیلی سیگار می کشیدم دیگر لذتی برایم نداشت…

    24 ژانویه 2010 در 12:02 ب.ظ.

  15. احمد

    سلام، بله فرصت برای زندگی همیشه با دیدن جهان. گاهی خرس هم کنار بزهای هایدی و پدربزرگ پیدا میشه، شاید به آرزوش رسیده، پیوستن به طبیعت، زندگی همیشگی با زمین و عناصر چهارگانه اش، با نسیم همراه، غوطه ور در آب، خفته در دل خاک خاک، گاهی هم ممکن است یکی مثل خودش آتشی روشن کنه و آتش درونش بار دیگر شعله ور بشه و اطرافشو روشنتر کنه، نوری در تاریکی، اما قلم شما به نظر ماندگارتر مسرسه، این زندگی بیشتر به دلم میچسبد، هر چند همه ی ایران گشته ام، انور آب هم سرکی کشیده ام، راه و رسم شما را می پشندم برای زندگی، موزیک و قهوه و نت ها و الفبا، قلمت روانتر از آب زلال شده، باز هم بنویس هم موسیقی هم متن. شاید هم موسیقی متن. ممنونم که دعوتم کردی و از پذیرایی جانانه ات با فنجانی قهوه که همیشه حاضر است و غیره و غیره. ا. ش

    24 ژانویه 2010 در 1:17 ب.ظ.

  16. ولی هیچ کس نمی دونه وقتی یکی داره تموم میشه چه حسی داره و داره به چی فکر می کنه …..
    یه زندگی تموم شد ….

    24 ژانویه 2010 در 1:27 ب.ظ.

  17. هر گاه بنزینت تمام شد پیاده شو چون شاید خرس بی گناهه گرسنه ای در انتظار لقمه ای چرب می گردد.خوب خرس هم آدمم است.مرا به خاطر بسپار ای زندگی ای بنزین ای خرس

    24 ژانویه 2010 در 6:42 ب.ظ.

  18. درود!
    به هرحال مهم اینه که اون جوری که دلش می خواست زندگی کرده….. گرچه که احتمالن اون جوری نمرده که می خواسته!
    در هر حال همیشه اون جور نمیشه که می خوایم……چه با دولول چه با شش لول….. هان؟!

    24 ژانویه 2010 در 9:14 ب.ظ.

  19. مهسا.صالحی

    این ترنم موزون حزن تا به ابد
    شنیده خواهد شد

    25 ژانویه 2010 در 5:59 ب.ظ.

  20. مهسا.صالحی

    سفر دراز نبود
    .
    .
    .
    .

    25 ژانویه 2010 در 6:01 ب.ظ.

  21. مهسا.صالحی

    مرا سفر به کجا می برد ؟
    کجا نشان قدم ‚ ناتمام خواهد ماند
    هنوز در سفرم

    25 ژانویه 2010 در 6:01 ب.ظ.

  22. مهسا.صالحی

    حیات ‚ ضربه آرامی است
    به تخته سنگ مگار
    !

    25 ژانویه 2010 در 6:02 ب.ظ.

  23. ممنون دوست من از گذر و نظر ارزشمندت .
    نوشته هاتو با لذت خوندم و احساس کردم سالهاست تو را میشناسم انگار تو ساکن شهر گمشده من هستی .
    انگار من در آن کنسرت موسیقی بودم و جادوی تاثیرش را بارها شنیده ام .
    ممنون که مرا به ضیافت خواندن دعوت کردی .تو را به پیوندهایم اضافه کردم تا این لذت را دائمی سازم .

    25 ژانویه 2010 در 7:17 ب.ظ.

  24. آره . اون طرف عقلش رو به كار ننداخته بوده!!
    ميام درست حسابي ميخونمت. (;

    25 ژانویه 2010 در 10:16 ب.ظ.

  25. نوشته ات ( مخصوصا تصوير سازيت ) شبيه نوشته هاي نويسنده هاي بزرگ روس بود ، سبكي كه من مي پسندم …

    26 ژانویه 2010 در 9:54 ق.ظ.

  26. خب حتما این سبک زندگی رو دوس داشته دیگه.
    من فکر کیکنم اتفاقا خیلی جالب باشه چون آدم تجارب زیادی کسب میکنه

    26 ژانویه 2010 در 12:14 ب.ظ.

  27. سلام دوست خوبم
    خیلی از اومدنت خوشحال شدم

    منم از پسرک و دخترکی یادم میاد که
    کنار هم
    تو یه کافه ی دنج قلیون دود میکردند
    و تو لابه لایه دودا آرزو می ساختند
    بیخبر از اینکه دود زندانیه باد
    و خونه ی باد هیچجا نیست
    پس اون آرزو هاشونو برد
    به جایی که هیچوقت دیده نشه
    حالا قلیون خاک شده
    ولی نه پسرکی هست ونه دخترکی
    مطمئنن دارند دنبال آرزو هاشون میگردند
    البته جدا از هم

    27 ژانویه 2010 در 6:19 ق.ظ.

  28. آخیش پیداتون کردم اینجائید…

    27 ژانویه 2010 در 7:42 ق.ظ.

  29. سلام. وبلاگ جدیدت مبارک. ممنون از لیست فیلم های مورد علاقه ات. حظ بردم.

    خداییش یخ زدن از سرما مرگ عاشقانه تر و نمادین تریه تا خودکشی با دو لول. نیست؟ هایدی رو خوب اومدی نوستالوژیک بود!

    27 ژانویه 2010 در 9:08 ق.ظ.

  30. سلام سامان عزیز! می دونی؟!کسی که اینقدر با طبیعت عجین شده به نظر من نمی تونه یه خرس رو با دولول بکشه! شاید ترجیح داده جزوی از طبیعت زنده بشه؟!
    قشنگ بود!!!اوووووف!این چند وقت خیلی گیر شدم!خوشحالم که فقط یه بار آپ شدی و من خیلی عقب نموندم!!!

    28 ژانویه 2010 در 1:36 ب.ظ.

  31. بیان

    سلام سامان عزیز ممنون که به پروفایل من سر زدی و ممنون که من رو دعوت کردی به اینجا من خیلی وقته به گود رید سر نزده بودم ببخش دیر دعوتت رو دیدم حتما می ام می خونم این وبلاگ دیدنیت رو الان ساعت 3 شبه فردا حتما می ام می خونم
    شاد باشی دوست عزیز

    28 ژانویه 2010 در 11:22 ب.ظ.

  32. مجهز تر از این حرفا باید رفت

    لطف کنید خودتونو جا نگذارید

    29 ژانویه 2010 در 8:46 ق.ظ.

  33. به سرنوشت اعتقاد دارم ولی مرگ این فرد نشان بی آگاهی و غرور کاذب بوده باید مجهز و همچون یک دژ زندگی کرد حتا گاهی در مقابل مرگ ایستاد .

    29 ژانویه 2010 در 9:48 ق.ظ.

  34. خيلي هم گذارم اتفاقي نيفتاد…
    «پيانو»…
    ترجيح مي دهم تفنگ دو لول همراه نبرم…
    يا شايد بهتر باشد ببرم… از «خرس» درد كمتري دارد

    29 ژانویه 2010 در 2:57 ب.ظ.

  35. رفیق !!!
    ولی من فک میکنم اون لباساش رو الکی گذاشته بود اونجا ..
    الان جایه دیگه داره لذت میبره .. تصور کن !!

    30 ژانویه 2010 در 6:17 ق.ظ.

  36. منو یاد جایی برای پیرمردها نیست انداختی!
    و اینکه
    گاهی وقتها
    انسانها از حیوانها هم درنده ترند
    تو اینجور مواقع اسلحه ی دو لول هم کار ساز نیست

    خوبی؟همه چی رو به راهه؟!

    30 ژانویه 2010 در 11:37 ق.ظ.

  37. منو یاد جایی برای پیرمردها نیست انداختی
    و اینکه گاهی وقتا آدمها از حیوان ها هم درنده ترند
    تو این مواقع اسلحه ی دولول هم کارساز نیست!

    خوبی؟روزگارت خوبه؟!

    30 ژانویه 2010 در 11:41 ق.ظ.

  38. همیشه یک چیز کمه ، همیشه یک دلیل هست ، حتی تو بلندای کوه ها یا قعر دریاها … پیدات می کنه !

    30 ژانویه 2010 در 9:30 ب.ظ.

  39. راستش منم با تو موافقم به عقیده من تقدیر زیاد نباید بهش اعتقاد داشت.منم از اونایی هستم که می گم هرجایی باختم فقط خودم اشتباه کردم و هرجا بردم بازم خودم خواستم.به حضور خدا ایمان دارم و به قادر بودنش اما تقدیر رو نمی تونم خیلی هضم کنم.

    ولی جدا چه ادم بدشانشسی بوده.

    نمی دونم چرا دلم خواست یه نکته اخلاقی برداشت کنم کههههههههههههههههههههه:

    هرجایی نباید رفت تفریح

    31 ژانویه 2010 در 4:47 ق.ظ.

  40. سلام
    دوستش داشتم
    بلاگفا رو یعنی قورت دادی ؟
    اینجا رو حک کنم ؟

    2 فوریه 2010 در 4:02 ب.ظ.

  41. مدت ها بود دلم سخت طالب چنین نوشته هایی بود . درود . اما گاهی انقدر پوچ و بی قدرت می شوم که جایی برای قلم باقی نمیماند که حتی گوشه چشمی به تک برگی از زیستنم بزنم و شاید چیزی تصویر کنم . اما در کل همذات پنداری ما را پذیرا باشید . زیبا بود . مانا باشید .

    3 فوریه 2010 در 9:18 ق.ظ.

  42. سلام
    ممنون که سر زدی
    حس خوبی از نوشتتون گرفتم
    عالیییی

    3 فوریه 2010 در 4:44 ب.ظ.

  43. این داستان که واقعی نسیت؟! چه دلم سوخت چه مرگ سختیه!):

    3 مارس 2010 در 7:51 ب.ظ.

  44. كاملا موافقم…
    و اگه يه همسر خوب داشته باشي كه بهترم ميشه…

    4 مارس 2010 در 5:47 ب.ظ.

  45. منظورم همسفر بود نه همسر

    4 مارس 2010 در 5:50 ب.ظ.

  46. لذت سفر تنها، بی هیچ قیدی ، بی هیچ واهمه ای ، بکر_ بکر : ادمی را می بلعد
    انگار که همینالان می خواهی متولد شوی و زندگی نوبسازی
    انگار که می خواهی فرار کنی از تمامی این غل و زنجیرهای ساختگی زندگی
    انگارکه بت هار ا می خواهی یکی یکی بشکنی و سیگار ها را له کنی زیر پا و اخر سر بگویی : مگر ازدواج ‏حکمی مطلق است؟!‏
    گاهی ادمی می خواهد از هرانچه که احساس تعلقش را دارد رها شود. گاهی ادمی دلش می خواهد شیرجه ‏بزند در عمق تنهایی و ای کاش غریق نجاتی نبود : تنها در ان لحظه…‏

    13 ژوئن 2010 در 4:42 ق.ظ.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s