نوشته های کوتاه یک پیانیست غیر حرفه ای

بداهـ ـ ـه نـ ـ ـوازی مرگ…


دكتر، نگران و اندكي دستپاچه وارد سالن اجراي كنسرت شد و به سمت رديف اول، ‌جايي كه يك صندلي برايش رزرو شده بود حركت كرد. به عنوان پزشك معالج ِ «داستاخیم پینوتسیوا»ي آهنگساز، پس از گسترده شدن بيماري، بارها به او هشدار داده بود كه نوازندگي و آهنگسازي باعث تحلیل انرژي جسماني اش می شود و به ويژه به علت هيجان بالا و صرف انرژي فراوان، برگزاري كنسرت را برايش اكيدا ممنوع كرده بود که «داستاخیم پینوتسیوا» توجهي به اینگونه هشدارها نداشت. شب قبل از كنسرت، دكتر ‌به خاطر حمله قلبي چند روز پیش ِ «داستاخیم پینوتسیوا» به شدت او را از برگزاري كنسرت منع كرده بود، ‌اما جدال يك ساعته اش با پيانيست جوان نتوانسته بود او را از اجراي برنامه منصرف كند.


من به دنيا اومدم كه بنوازم، بين من به عنوان یک آهنگساز و شما دکتر، به عنوان يك پزشك یه فرق اساسی وجود داره، شما جسم رو درمان مي كنيد و من روح رو ويران

خنده اي كرد. در حاليكه ایستاده كنار پيانو با دکتر صحبت می کرد، ‌انگشتانش را بر روي كلاويه هاي پيانو كشيد. سپس سرش را بالا آورد و پس از نگاهی گذرا به برگهاي انبوه درخت كهنسال زيزفون حياط خانه، با تنه پر شكافش كه از پشت پنجره، ساليان سال شاهد خلق آثارش بود ادامه داد:

شايد اين قطعه آخري باشه كه مي سازم و اجرا مي كنم دکتر. براي اين اثر خيلي تلاش كردم

با نگاهي به چشمان خيره و چهره همچنان نگران دكتر با بی حوصلگی گفت:

آه دکتر، ‌اينجوري نگاهم نكنيد خواهش مي كنم. فکر می کنم قضیه رو خیلی پیچیده کردین. ببینید دکتر من همیشه معتقد بودم زندگي چيزي جز بداهه نوازي مرگ نيست و حالا از اتفاق مي خوام زندگيم رو بنوازم تا به زيباترين مرگ برسم. مي دونيد مشكل ما آدما چيه دکتر؟ مي دونيد چرا نگرانيد؟ ما آدمها گم شديم دكتر، در ميانه اي از عشق ها و نفرت ها، خواسته ها و باورها گم شديم دكتر، بين زندگي و مرگ گم شديم، و به اشتباه مي خوايم از ميان اين دو يكي رو انتخاب كنيم، دكتر من دارم زندگي مي كنم، مي فهمين…؟

پس از لحظه اي مكث، نااميدانه ادامه داد:

نگران نباشيد، ‌باشه باشه، قول ميدم كه سالها زنده بمونم، اما از كنسرت فردا نمي گذرم !

دكتر، از درب انتهايي سالن وارد شد. انبوه زنان و مردان، با لباس هاي رسمي و اتو کشیده و كفش هاي برق انداخته، با حالتی مرکب ازهيجان و غرور ِ حضور در یک مراسم رسمی هنری در کنار بهترین کسي که می توانستند برای همراهی در آن شب خاص برگزینند، و چهره هایی متفاوت با آنی که شب قبل لمیده بر روی کاناپه و بی هدف کانالهای تلویزیون را عوض می کردند و از تبلیغات پی در پی سس مایونز دچار تهوع می شدند، در راهروی منتهی به سالن و خود سالن، انتظار آغاز برنامه را می کشیدند.

از ميان جمعيت كه مي گذشت، با استشمام بوي ادکلن ها و عطرهای آرمیده بر پوست تن آن مردان و زنان منتظر گویی از میان سرزمین های الهه گان رایحه عبور می کرد، ناچار بود به سفر كوتاهي تن در دهد و از گندم زار ژادور، قصر اشرافي اورگانزا، شب پرستاره بولگاري، گلزار لوليتا، سرزمين مردان جوان دلفريب وان ميليون، دشت ارغواني اينزولانس و سرزمين الماس هاي داياموندز بگذرد تا به صندلي اش در رديف اول برسد. جايگاهش را که یافت،‌ همه اين هياهو و شور و اشتياق و سفر كوتاهش از ميان سرزمين های الهه گان رایحه نتوانست نگراني اش را كاهش دهد. در صندلی اش فرو رفت و به برانداز کردن صحنه پرداخت. نگاهش را به سرعت از فراز نوازندگان ِ نشسته بر جایگاه ها عبور داد و به چهارپايه خالی «داستاخیم پینوتسیوا» پشت پيانوي غول پيكر مشكي رنگ‌ رساند. دقايقي گذشت تا «داستاخیم پینوتسیوا» همچون هميشه،‌ با لباسي غير رسمي و با لبخندي سرد و بي تفاوت وارد سالن شد و پس از كرنشي در برابر حضار، ‌آگاه از اينكه دكتر، خیره تماشایش می کند، ‌نيم نگاهي به او انداخت، چشمكي زد و پشت پيانو قرار گرفت. يك ساعت نخست، «داستاخیم پینوتسیوا» پنج قطعه همنوازي اول را به همراه ديگر نوازندگان به اجرا در آورد و با وجود چهره رنگ پريده و‌ خسته، خللي در اجراي او مشاهده نميشد، با اينحال دكتر همچنان نگران، بدون توجه به موسيقي، همه تمركزش بر چهره پیانیست جوان بود و زمان هر لحظه كه مي گذشت اضطرابش شدت می گرفت، گويي از قبل از حادثه اي ناگوار آگاهی داشت و منتظر بود تا آن واقعه كه زمان دقيقش نامشخص بود به وقوع بپيوندد.

( دانلود قطعه Zbgeniew Preisner, La Double Vie De Veronique )

اما با آغاز قطعه اصلي، همان قطعه سه گانه تک نوازی كه «داستاخیم پینوتسیوا» بارها درباره اش با دكتر صحبت كرده و آن را قطعه اي معرفي نموده بود كه تا در کنسرتی اجرایش نکند نخواهد مرد، همه چيز تغيير كرد. «داستاخیم پینوتسیوا» اجراي سه قطعه را بر خلاف برنامه بدون اعلام تنفس آغاز كرد. به گونه اي كه حتي خود نوازنده ها نيز انتظارش را نداشتند، چرا كه قرار نبود در آغاز بخش دوم برنامه بر روي صحنه حضور داشته باشند. پيانيست جوان نواختن را پس از لحظه اي سكوت، بدون آنکه نگاهي به اطراف بياندازد آغاز نمود. دکتر مشاهده کرد که در حين نواختن،‌ نت ها را با زمزمه هایی زیر لب، با تاكيد سر و چشم بر آکوردهای فورته، اجرا می کند. كلاويه ها را، گويي دستانی لطیف با پوستی درخشان و انگشتانی کشیده، به آرامی، نوازشگر، نفوذ کننده در عمق خوشه پر گل موگه ای لمس می کرد، و آن زنگوله های سپید عشوه گر، با تلألو نوای سحرآمیزشان به عنوان سپاسگذاری، حسی ماورایی را در شنوندگان می انگیختند. در عين اين لطافت، جهش هاي ناگهاني نيم پرده اي نت هاي فا و دو به قعر سرزمين اصوات زير، و آکوردهای پی در پی تکرار شونده، غم ِ گام ِ ر ِ ماژور را با شكوهی جادویی مي آميخت و در این میان نت هاي نافرماني كه با رخوت بكارگونه ی از پيش اعلام نشده شان تلاش مي كردند خلاف جهت حركت به سمت الهه سوپرانو، خلاف قاموس گام، خود را به پهنه اصوات بم نزديك گردانند،‌ آن فاها و آن دوهاي سركش، محصور ميان دو يا سه نت ديگر، در قالب آكوردي ناگهاني، ‌تلاششان خنثي مي شد و قطعه با همان شكوه و طراوت به حركت چند بعدي اش ادامه مي داد،‌ تا اينكه با اتمام قطعه، پادشاه گام ها، پایان جنگ را با آکوردهای میزان آخر اعلام کرد.


دكتر مبهوت آن هنرنمايي بي نظير و آن نواي مسحور كننده، آرام آرام اضطراب و نگراني اش را فراموش كرد و در برابر ديدگانش، ‌چهره بيمار و سرد چند دقيقه پيش «داستاخیم پینوتسیوا» به چهره ای استوار تبدیل شد.

قطعه آخر که به پايان رسيد، تشويق جمعيت هيجان زده آغاز شد، دكتر از جايش برخاست و با لبخند و اشك به تشويق بيمارش پرداخت، دلش مي خواست فرياد بزند «اين بيمار من است، اين بيمار من است، اين مرد بيمار نيست، اين مرد بيمار نيست…». پیانیست جوان به لبه سن آمد، تعظيمي كرد و سرش را به سمت دكتر چرخاند. در يك آن كه نگاه هايشان در يكديگر گره خورد، حسی از سردی و سکون دكتر را فرا گرفت. این گره خوردگی و به دنبالش آن حس غریب ایستایی و انجماد چندان طولی نکشید. دکتر لرزش تلفن همراهش را در جيب حس كرد. سرش را پايين آورد و تلفن را از جيب داخلي كتش بیرون آورد، صفحه نمایش تلفن همراه شماره ي همكارش «مانيستا» را نشان می داد. پيش از فشردن دگمه ارتباط نگاهي به سن انداخت، «داستاخیم پینوتسیوا» را نديد.

– آه خداي من، كجا غیبت زد پسر، بايد …

تلفن را به گوشش چسباند:

– الو…الو… توئي مانيستا…؟

سلام دكتر، بله خودمم، هر چي تماس گرفتم جواب نمي داديد، «داستاخیم پینوتسیوا«…

الو… الو…؟ صدات درست نمياد، «داستاخیم پینوتسیوا» چي…؟

سه ساعت پيش وقتي مي خواست براي اجراي كنسرت از خونه بره بيرون يه حمله شديد بهش دست میده، به بيمارستان منتقل شد ولي متاسفانه این حمله خیلی شدید بود و نشد كاري كنيم، اون مرده دکتر. ما از یکی دو ساعت پیش هر چي با شما تماس گرفتيم جواب ندادين…الو… الو… دكتر…؟.

صداي برخورد تلفن همراه با كف سالن كنسرت، در ميان صداي تشويق تماشاچيان، گم شد

دانلود قطعه شماره یک از سه گانه Gymnopedies اثر اریک ساتی

پی نوشت: «داستاخیم پینوتسیوا» یک اسم ساختگی ست، مانند این پست

43 پاسخ

  1. سلام و صفحه جدید مبارک
    داستان خیلی خوبی بود ،مخصوصا جزییات به نظرم عالی بودند مثلا توصیف اون درخت و همین طور سالن اجرا اما قسمت استشمام عطرها اگر کمی کوتاهتربود تاثیر گذارتر می شد و این ترکیب موسیقی با داستان ، کاری که اکثرا انجام می دی ومن عاشقشم (هر چند نتونستم این بار متن رو با قطعاتی که گذاشتی بخونم و بیشتر لذت ببرم) و در پایان کاش کمی دست از دنیای پس از مرگ بکشی که با همه زیبایی به تکرار گرفتار میشه
    مثل همیشه از خوندنت لذت بردم و یلدا مبارک…

    21 دسامبر 2009 در 11:12 ق.ظ.

  2. عالي بود. هر چند انتهاي داستان من دچار شوك شده بودم و كمي لرزش در تمام بدنم افتاده بود. برخلاف خيلي ها كه نظرشون براينه كه نبايد نظريه ات رو رك و صريح بيان كني ولي من خوشحالم كه ديدگاهت رو از مرگ و زندگي در صداي اين پيانيست جوان شنيدم.

    صفحهء جديد مبارك و يلدايت شاد باشد دوست خوبم

    21 دسامبر 2009 در 12:37 ب.ظ.

  3. سین
    مثل
    سلام…
    منزل نو مبارک

    21 دسامبر 2009 در 1:22 ب.ظ.

  4. مرسی سرعت
    من هنوز اینجام جواب دادی
    این هم از خوبیه ADSL SHATEL دیگه

    21 دسامبر 2009 در 1:32 ب.ظ.

  5. نیکی

    سلام
    اول یک حس نگرانی، توام با یک امید نا آرام،
    کم کم درک هیجانش، باوجود هیاهوی درونی باور یا عدم اون
    و پس از این، غرق در رویای باور کردنش و حس اعتماد،
    و در پایان…در ابهام ناباورانه فرو رفتن.
    خیلی تاثیرگذار بود.
    تبریک به خاطر فضای جدید
    شب یلداتون آروم.

    21 دسامبر 2009 در 4:33 ب.ظ.

  6. راحت پیدات کردم منزل جدید مبارک باشه انگار اینجا با پردیسی ها مشکلی نداری خوشحالم
    داستاخیمو دوستش دارم احساسات دکترو خوب درک می کنم تحمل آخرش خیلی سخت بود
    آغوش تو گرم تر از آن است که زمستان را ترسم
    ترسای من یلدا با من بمان
    یلدای قشنگی برات ارزومندم

    21 دسامبر 2009 در 8:40 ب.ظ.

  7. سلام.
    منزل نو مبارک..

    مثل همیشه زیبا بود و گیرا..
    نمی خواستم به آخر داستان برسم..

    22 دسامبر 2009 در 4:58 ق.ظ.

  8. Hi,

    I really enjoyed reading your piece BUT …

    زمستونتون مبارک

    عزاداریتان قبول

    و
    در پناه خدا

    22 دسامبر 2009 در 6:50 ق.ظ.

  9. نیلوفر

    It was good , although knowing you , I was expecting this happening in the departeds› place!
    but it was strong enough and attractive enough to drag the reader along to the salon and make him/her want to watch the pianist live
    بين زندگي و مرگ گم شديم، و به اشتباه مي خوايم از ميان اين دو يكي رو انتخاب كنيم : great great!

    22 دسامبر 2009 در 7:27 ق.ظ.

  10. احمد

    سلام
    موسیقی را دوست میدارم و داستان هایش را نیز.از جمله ها انگار نت موسیقی می تراود. چایکوفسکی را به یاد آوردم. آنگاه که آخرین اثرش تصنیف کرد، شاید در حال اجرای اثرش بودند که ایشان پرواز کرد. بسیار زیبا نوشته اید اندیشه را، استعاره ها را. شاید برای تاثیر گذاری بیشتر روی کسانی که به متن های ویراستاری شده عادت دارند. باید دوباره دستی به سر و گوش نوشته خوب خود بکشید. تا ذهن خواننده سرکشی نکند. همچنان لذت ببرد. انگار در سالن کنسرت بودم، سمفونی شماره شش چایکوفسکی می شنیدم. می دانید، گاهی ذهن فراتر از سرعت انگشتان دست از لحظه ها می گذرد. برای همین باید دوباره بخوانید.وقتی می نگارید می دانم به خلسه ی لذت بخشی می آید، انسان دنیا و مافیها فراموش می کند، برای ماندگار شدن اشتباهات تایپی را باید دوباره بیارائی و باز هم بنوازی. از همان نت شروع کنید، که مکث می کنید. ارادت مرا بخاطر هنر شریفت بپذیر. ا. شربیانی

    22 دسامبر 2009 در 10:41 ق.ظ.

  11. نیکی

    تمام حس داستان رو ، قطعه ی اول بهم میده.
    اما، قطعه ی دوم رو نتونستم دانلود کنم.چون نمیشه.

    22 دسامبر 2009 در 6:34 ب.ظ.

  12. احساس کردم درست رو صندلی اول نشستم و به سه گانه تک نوازی داستاخیم پینوتسیوا گوش میدم.نه نه!من نبودم!اون من، دکتری بود که گوشی موبایلش همین چند لحظه پیش با کف سالن برخورد کرد و صداش شنیده شد!!!
    گم شدم!یک لحظه میون انبوه زنان و مردان، با لباس هاي رسمي و اتو کشیده و كفش هاي برق انداخته شون گم شدم!!
    چه خلسه ی نابی داشت این نوشته !یاد جمله معروف شکسپیر افتادم:بودن یا نبودن؟
    نه !نه !خواستن و رسیدن!هدف!وقتی هدف عشق باشه از نوع هنرمندانه اش میتونه تو اوج یه خلاسه ی غیر اورگانیک هم به منحصه ظهور برسه…
    هنوز دارم به سه گانه داستاخیم پینوتسیوا گوش می دم…

    22 دسامبر 2009 در 7:16 ب.ظ.

  13. سلام سامان جان.وبلاگ جديد مبارك.اميدوارم مثل هميشه توي اين وبلاگ هم ازت كارهاي خاص و متفاوت و زيبا بخونيم.
    پست جديدت هم محشر بود.به احترام به قلمت كلاه از سر بر ميدارم.

    22 دسامبر 2009 در 9:12 ب.ظ.

  14. وای مردم تا کامنتینگو پیدا کردم بس که خنگمو روشن دل😦
    چه خوب که اومدی اینجا آرشیوو نمیشه کاریش کرد سامان؟!

    در پناه خدا

    23 دسامبر 2009 در 11:16 ق.ظ.

  15. نمی توان از حقیقت فرار کرد.

    چه اینجا چه آنجا که بودی،

    چه هر جا که بروی… در ميان صداي تشويق تماشاچيان، گم خواهی شد.

    اینجا کمی به هم ریخته است… مرتبش کن.

    23 دسامبر 2009 در 12:31 ب.ظ.

  16. سلام مرد بزرگ. به خوب جایی سفر کردی
    داستانتم که مثل همیشه عالی بود و مو رو بر اندام من راست کرد.
    همیشه وقتی پست هاتو میخونم یه فیلم کوتاه تو نظرم زنده میشه. شاید اگه یه موقع این کاره شدم، پست هاتو فیلم کنم…
    راستی این داستاخیم وجود خارجی داره؟ واقعاً نوازنده ای چیزیه؟ اسمش آشناس. تو پست های قبلیتم بود. نه؟

    23 دسامبر 2009 در 3:31 ب.ظ.

  17. زهره

    عالی بود….

    23 دسامبر 2009 در 9:20 ب.ظ.

  18. آه عالی بود..خیره کننده و جذاب..تا آخرین خط میخکوب موندم..عالی بود..مرسی

    24 دسامبر 2009 در 6:04 ب.ظ.

  19. حاجی تو اون وبلاگ قبلیت یه کامنتی گذاشنم برات و توش یه لینکی دادم که میتونستی باهاش وبلاگ قلبیتو رو همین وبلاگ پیاده کنی! چرا نکردی؟! حیفه باب!

    25 دسامبر 2009 در 10:02 ق.ظ.

  20. دكتر خودش يه پا عارف بوده !!!
    فوق العاده بود سامان
    ( منو از آپهاي بعديت با خبر كن … ميدوني كه !!! )

    25 دسامبر 2009 در 10:32 ق.ظ.

  21. خیلی زیباست ؛ هم وب و هم داستان ؛ …
    موفق باشی ؛ …
    منم آپم ؛ دوست داشتی بیا ؛…

    25 دسامبر 2009 در 4:17 ب.ظ.

  22. چرا نمیشه استاد جان!
    این لینکست http://forum.wp-persian.com/topic/2039
    یه ادم باحالی درستش کرده دمش خیلی گرمه، فقط یه چیز، کامنتای تاپیک و سایتش رو قشنگ بخون چون یک سری کارها باید بکنی، من مطمئن هم هستم صد در صد جواب میده چون وب دوستم رو باهاش منتقل کریدم.
    منم به زودی بهتون میپیوندم😀
    موفق باشی استاد

    25 دسامبر 2009 در 8:26 ب.ظ.

  23. مرگ تکامل تمام پایان های نا تمام ماست !
    عالی بود !

    25 دسامبر 2009 در 8:35 ب.ظ.

  24. شما خودتون استادید ؛؛ خوشحالم که لذت بردی …

    26 دسامبر 2009 در 10:46 ق.ظ.

  25. هنوز میخکوبم رفیق .. !!!

    28 دسامبر 2009 در 12:18 ب.ظ.

  26. سلام دوست قدیمی . اومدی یک کلبه جدید بهت تبریک می گم . داستان جالبی بود . موفق باشی.

    28 دسامبر 2009 در 5:53 ب.ظ.

  27. به روزم.

    31 دسامبر 2009 در 10:07 ق.ظ.

  28. گم شده میان عشقها و نفرت ها.
    گاهی فکر میکنم نفرت هم از جنس عشق است.
    تاثیر گذار بود.

    31 دسامبر 2009 در 11:38 ق.ظ.

  29. چون پیانیستم حس می کنم میفهمم چی میگی.بی نطیر بود…همین.
    خوشحال میشم بهم سر بزنی…

    1 ژانویه 2010 در 8:10 ق.ظ.

  30. سلام..
    به روزم دوست وبلاگی.

    1 ژانویه 2010 در 8:11 ق.ظ.

  31. ممنون از تیکه ای که انداختی و البته از حضورت آقای پیانیست!!!
    من اصلا نخواستم بگم که آآآآآآآآآآرررررررررررره منم یه سازی میزنم!!!
    فقط میخواستم بگم معنی گام ر-ماژور رو خوب درک میکنم.همین!
    حالا برداشتت اشتباه بوده به من مربوط نیست!!!

    2 ژانویه 2010 در 10:48 ق.ظ.

  32. سلام.سامان بيا طرح رو جلد كتابمو ببين و نظرتو بگو عزيزم.ممنون.

    2 ژانویه 2010 در 3:37 ب.ظ.

  33. سلام سامان ، ممنون که بهم سر می زنی ،
    از نگاه داخل عکس پستم گفتی ، واقعا هم خیلی از حرفارو می شه از یه نگاه خوند .و یا حسی رو درک کرد ..
    اوقات به کام جناب موزیکیالیست ….

    2 ژانویه 2010 در 7:32 ب.ظ.

  34. سلام عزيز دل.سامان اين چه وضعيه كه كامنت دونيت خصوصي نداره؟تا بيست روز ديگه تهرانم.من يه ليست پنجاه نفره تهيه كردم از كساني كه خودم بهشون كتاب ميدم و تو يكيشون هستي.تهران از نزديك ميبينمت و تقديم ميكنم.

    3 ژانویه 2010 در 7:21 ق.ظ.

  35. ای بابا!!!
    من عادت دارم یکم بد بین باشم!!!!
    خیلی بده که کامتات نظر خصوصی نداره ها!!!!
    بی خیال.ممنون از حضورت.اگه برای مواردی غیر از معذرت خواهی به وبم سر بزنی واقعا خوشحال میشم.
    آقای پیانیست…!!!!!!!

    4 ژانویه 2010 در 7:38 ق.ظ.

  36. سامان جان سلام .میدونم که از تاخیرهای همیشگیم آزرده نمیشی و مثل همیشه منو مورد لطف قرار میدی !
    با خوندن بیشتر آثارت حس قدم گذاشتن به سرزمین رویا ها و گشتن در بین چینه های گوناگون تصاویر انتزاعی و دوست داشتنی رودارم که همراه با موسیقی های منتخبت به اوج میرسه .
    شاد باشی و پر رویا .قالب جدید مبارک:-)

    4 ژانویه 2010 در 10:53 ق.ظ.

  37. با سر گیجه به روزم !

    4 ژانویه 2010 در 10:55 ق.ظ.

  38. هنرمندی دیگه!

    7 ژانویه 2010 در 7:59 ب.ظ.

  39. پوست جدیدی دارم که معماری رو معرفی می کنه که سبک کارهاش مورد علاقه منه ، دوست دارم نظرتو در موردش بدونم ، یه گریزی بزن به وبم …

    8 ژانویه 2010 در 3:39 ب.ظ.

  40. البته پست نه پوست ، لطفا اصلاحش کنید و ممنون

    8 ژانویه 2010 در 3:41 ب.ظ.

  41. ارتش سايه ها

    آقا مهاجرت نيكو

    ما خيلي مخلصيم رفيق

    9 ژانویه 2010 در 9:57 ق.ظ.

  42. ارماییل

    کمی پیش بینی شدنی بود داستانت
    یعنی خواننده میتونه از قلمت جلو بزنه. روی حس ها کمی بیش از حد مکث میکنی .

    …….
    ما بین عشق ها و نفرت ها گم نمیشویم….
    ما بین عشق ها و ترس ها پنهان میشویم.

    خانه ی نو مبارک
    اینجا و این صفحه ی روشن خیلی بهتر از قبل است…:)

    11 ژانویه 2010 در 10:07 ق.ظ.

  43. متنی سرشار از گسیختگی میان بودن و نبودن
    مثل همیشه
    دستات رو که تکیه گاه چونه ات می کنی از فرط زیبایی متن یادت میره که برشون داری و بعد می فهمی که ‏تا اخر قصه رفتی و دست و صورت در همجمع شدن و لبات شورن…‏
    اما هرچی فکر می کنی که چی باعث میشه یه ادم بتونه قهرمان ذهنش رو با مرگ در اوج همراه کنه به جایی ‏نمی رسی و فقط به این میرسی که اخر نوشته بنویسی دست مریضاد
    وقتی می خونم انگار کهسامان رو با تمام سلول های بدنم می بلعم… انگار که می فهمم چی می گه اما نمی ‏تونم هضمش کنم
    انگار که برای من زیاده
    انگار که باید نصیب کسی بشه که خودش هنوز پیداش نکرده یا شایدم پیدا کرده و من نمی دونم
    نوشته ها سرشار از واقعیت نویسنده هستند … شاید به سخره گرفتن پروست یک شوخی باشه اما هرچی پیشتر ‏می ریم میبنمکه واقعا ذات دوگانه ای از هم هستند
    یا شایدم تقلید یک بشر از بشری دیگر که نمونه ای نداشته ‏
    و این تقلید بتونه نمونه ای به قول این جدیدی ها رویانی بسازه از این پروست جوان
    بیا ساده تر ببینیم
    زیبایی مفهومی چند گانه است
    زیبایی سرشار از خشونت
    زیبایی سرشار از محبت
    زیبایی سرشار از عشق فروخورده
    یا زیبایی سرشار از شمشیر غلاف شده ‏
    ‏…‏
    هر چه که هست ‏
    احساسم می گوید این زیبایی متن چیزی فرای این زیبایی هاست
    نمونه ای فی القاعده تنها
    یا شاید هم سمبل یک مسیر در نویسندگی
    ‏…….‏
    حرف هایم بسیار است اما ‏
    حس اضطراب از تنگ فهمیشان درد بدی است…..‏

    13 ژوئن 2010 در 4:39 ق.ظ.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s